4.10.02

با عرض پوزش از دوستانی که هميشه به من محبت دارند
بنا به هزارو يک دليل تا مدتی طولانی و يا شايد هم خيلی
طولانی قادر به نوشتن، وبلاگم نباشم.
شايد وقتی ديگر

29.9.02

آقا ازهمين دوست خوبم که تو کانادا زندگی می کنه
و از کوچکی در معٌيت شيطان بزرگ رشد و نمو کرده،
ديروز پاکت نامه ای رسيد که حاوی يک سری چيزهايي
بود که خودم ازش تقاضا کرده بودم برام ب�رسته، اين
پسر خوب همزمان ؛با وجود اينکه نوشتن �ارسی براش
شاقه، به ما محبت کرده و نامه ای در جهت توضيح مدارک
�رستاده شده بزبان �ارسی برام نوشت. خوب بگذريم علاوه برخط
بچه گانه و ملوسش نکته ديگه ای تو نامه اش بود که دلم براش
سوخت. اين نازنين دوست، س�ارتخانه رو با «صاد»نوشته بوديعنی
اينطوری«ص�ارتخانه».
من اون اوايل اينجا به بچه ها �ارسی ياد می دادم دقيقاً اونجا هم اين
مشکل وجود داشت، بچه ها لغاتی که به نظرشون سنگين بود حتماً از
صاد يا ضاد است�اده می کردند.
خوب نتيجه گيری نامعقول:
که ما ايرانيهای ساکن ديار غربت، نه بدرد ايران می خوريم نه به درد خارج.
درست مثل حکايت شترمرغه، به شترمرغ می گند سواری بده می گه:
من مرغم. بهش می گند تخم بگذار می گه: من شترم
بابا تا آدم اينجا تکون می خوره، شده روز
يکشنبه. اصلاً من از روز يکشنبه بدم می آد.
روزهای يکشنبه، انگار خاک مرده پاشيدند
رو اين ملت،اصلاً تنابنده ای تو خيابون نيست.
مغازه هام که همه بسته.
از کميته و پاسدار هم که خبری نيست، وگرنه حتماً
حسابی آرايش می کردم و می ر�تم بيرون و روزم رو
در هيجان تعقيب و گريز می گذروندم.

28.9.02

هوای سوييس امروز 6 درجه است . قابل توجه اونهايي
که دارند از گرما له له می زنند.
به قول مادربزرگم: اينتا زمستون علی حده سرده.
يعنی يکجور ديگه سرده، آقا 20 سال تمام ما هر سال همين رو
ازش شنيديم.
در ضمن آقا ما انگار خيلی خنگ تشري� داريم، من تازه ديروز
خبردار شدم نويسنده وبلاگ ماه پيشونی درگذشته، کلی حديث و داستان
هم نوشته شده ولی عاقبت يکی رک و پوست کنده نگ�ت آقا اين بچه چرا مرد.
يکی که ر�ته سراغ شمارنده اش و اعلام کرده بعد از �وت ايشون تعداد بيننده اش
2 برابر شده،(واقعاً که)
ولی نتيجه گيری اخلاقی از اين ماجرا اينه که:
دوستان وبلاگ نويسی که خواهان زياد شدن تعداد بيننده هاشون هستند بايد
بميرند،بله به همين سادگی.
و يا مصلحتی چند روزی خودشون رو به مردن بزنند.

27.9.02

حتماً همه اونهايی که تو ايران هستند مقالات
اخير آقای اکبر گنجی تحت عنوان «ماني�يست جمهوری خواهی »
رو خوندند، مقاله بسيار جالب و خواندنيست و به نظر
من با ادبيات مهجور و نامتداول.
بعضی از جملات به نظر من بی نظيره.مثلاً
�رق بين «بايد» و «است»
و يا در قسمت دوم مقاله
اشاره کرده به عدم برابری حقوق زن و مرد در اسلام
با آوردن دلايل مستدل مثلاٌ در جايی گ�ته شده:
زن به منزله کشتزار مرده و هر وقت که مرد اراده کنه
می تونه در اون محصولی بکاره.
به نظر من وجود چنين ارزش گذاريهای نامعقولی مردان ما رو
تا حدی خل و چل کرده که قادر نيستند با دنيايی که برای زن و مرد
حقوق برابرقايل شده کنار بياند.
و نتيجه اش هم بالا ر�تن آمار طلاق و بالا ر�تن درصد ا�سردگی در
زنان جامعه امون می باشد.

26.9.02

وقتی تاريخ شاههای هخامنشی رو می خونی ،
می بينی اين همه مباهات ما ايرانيها به کوروش و
داريوش بی جهت نيست. اونها در زمان خودشون از
پيشر�ته ترين قوانين مدنی برخوردار بودند که الان �اقد
اونيم.
داريوش شاه گويد:
از آن جهت پروردگارمرا ياری کرد که:
بی و�ا نبودم، دروغگو نبودم، درازدست نبودم
آنان که با و�ا بودند نيک نواختم و انان که زيان
رسانيدند سخت کي�ر دادم.
يه دوستی دارم تو کانادا که خيلی دوستش دارم.
آخه از نوجوانی اونجا بوده و مثل ما ايرانيهای
وطن مانده، بلد نيست به حر�ها رنگ و لعاب بده.
مثلاً ديروز باهاش بحث نسبتاً �لس�ی روی مسيله نيروانا
می کردم؛ خيلی ساده برگشت گ�ت:
ببين من خيلی ماديات رو دوست دارم مثلاً الان شورولت دارم
ولی آرزوی کاديلاک دارم.حالا �رق اين دو چيه من که حاليم
نيست، به نظرم هر دو ماشين لندهور آمريکاييه که تو سوييس
م�تش، گرونه. چون تو اينجا جا پارک به اندازه طلا می ارزه.

24.9.02

آيا تا به حال عاشق حضور کسی بوديد؟
آياتا به حال عاشق شنيدن صدای اسمتون از دهن يار بوديد؟
آيا تا به حال عاشق صدای تاپ و تاپ پای کسی در سکوت رمز آميزشب بوده ايد؟
آيا تا به حال ببوی تن يار عشق ورزيده ايد؟
آيا تا به حال عمق خستگی عشق، رو تو بوی عرق تن يار جسته ايد؟
آيا به چهره کثي� و خواب آلود ، صبگاهی يار عشق ورزيده ايد؟
آيا تا به حال موسيقی ادرار معشوق در سکوت شب، تداعی کننده جاری بودن
حيات براتون بوده؟
آيا دونه دونه انگشتهای پای معشوق رو بوسيده ايد؟
آيا به ياد يار پيراهنش را تا صبح بوييده ايد؟
عشق هميشه باشکوه وزيباست، حتی در لحظه عدم حضور معشوق.

22.9.02

آغا(يعنی خانم) اين پاسپورت ايرانی رو
بايد گذاشت دم کوزه آبشو خورد. بابا ما
يه خورده وقت پيدا کرديم بريم اين ور اونور،
ولی با اين اوضاع که آدم نمی تونه از جاش تکون
بخوره.
با اقامت سوييس هم که قربونش بشم تا آلمان هم نمی تونی
بری.
آقا تمام دوستام که همزمان با من ر�تند هر جايي غير از سوييس
الان کانادايي يا آمريکايي شدند.
�کر کنم ازاين نظرها سوييس سخت گير ترين کشور دنياست.
برای سوييسی شدن بايد حداقل 12 سال تو سوييس باشی و 5سال
آخر اقامتت رو تو يک استان. تازه بعدش اگر تمام مدت کار کرده
باشی و ماليات پرداخته باشی، بعد از 12 سال می تونی تقاضای
سوييسي شدن بدی، که تازه از اين زمان حداقل 2 سال طول می کشه
تا بهت جواب بدن(جمهوری اسلامی بلی يا خير).
و در ضمن سوييس چون جزو جامعه مشترک اروپا نشده،
همه کشورهای اروپايي باهاش لجند وبه ا�راد مقيم سوييس اجازه
نمی دند بدون ويزا وارد کشورشون بشند.
خلاصه بد اوضاعيه، حالا هرکی مرده پاشه بياد سوييس.

21.9.02

چرا موقع شروع همه دوستيها ،آدم
بايد تاريخچه زندگيشو تعري� کنه؟
چرا خودمون زحمت نمی کشيم تا
به تواناييها و شايد هم به ناتوانايي �رد
مقابل دست پيدا کنيم.
امروز يه دوست يه سوال ساده ازم کرد
ولی نمی دونم چرا موقع جواب دادن احساس
حماقت بهم دست داد.
شايد به اين خاطر که بعضی از سوالها ، آدم رو
ياد روزهای ناشاد زندگيش می اندازه.
يه قبيله ای تو هندوستان وجود داره که صحبت کردن
رو لوکس می دونه. در واقع اين ا�راد اعتقاد دارند از
طريق لمس و نگاه انسان بايد قادر به مبادله ا�کار بشه.
قابل توجه پر حر�ها
يه ات�اق بامزه
يکی از دخترهای خل و چل رو ديروز ديدم
بهم می گه ببين من دارم دعا می کنم ، تو هم
بلدی .
گ�تم آره بابا
گ�ت بيا با هم دعا کنيم ، گ�تم باشه، نخواستم دلش
رو بشکونم. اون برای خودش بزبان خودش، من هم
بزبان خودم.
يکهو بهم می گه: دينت چيه؟
می گم : مسلمون
يکهو انگارجنش گر�ته باشه از جاش پريد و گ�ت: نه ما
نمی تونيم با هم دعا کنيم، خدای مسلمونها با خدای مسيحيا
�رق داره.
حالا هر چی ما خواستيم بهش بگيم ، �رقی نمی کنه ، زير بار نر�ت.
ولی خداييش اينجا اگر بخوام تو دل هر کس رعب و وحشت ايجاد
کنم، می گم ببين من مسلمونم، يعنی حواست جمع باشه، با کی طر�ی.
طر� هم بلا�اصله ماستهاشو کيسه می کنه.

20.9.02

تازگيها از دنيا خيلی خوشم اومده آخه �هميدم که
اون هم مثل من ديوونه است. مثل دو تا دوست
قديمی ولی تازه يا�ته با هم دردودل می کنيم.
هی دنيا می گه که از دست آدمها ديوونه شده
هی من می گم که آدمها از دست تو ديوونه شدند.
آخه حق رو به من بديديد، دنيايي که تمام عمر؛ رو
زمينهاش دنبال عشق می گشتی ولی عاقبت اونرو تو
هوا پيدا می کنی.
ببينيد حق با منه يا نه؟
می بخشيد که هيچی ن�هميديديد
آخه نبايد هم ب�هميد
چون اين رازيه بين من و اون.
و باز هم ازس�رنامه ندا به ايران
همون روزهای اول توخيابون با
احسان همين دوست وبلاگيمون
قرار گذاشتم. جلوی يه باجه روزنامه
تو ه�ت تير. بماند که تو ايران برخورد
چشم تو چشم بين آدمهای غريبه زياده.
خوب شايد اونهايي که تو ايران زندگی
می کنند متوجه منظورم نشند ولی اگه يه
مدت تو سوييس زندگی کرده باشيد متوجه
منظورم می شيد، اصلاٌ اينجا آدمها به همديگه
نگاه نمی کنند.
خلاصه ما همين طور ويلون و حيرون تو خيابون
ايستاده بوديم. هرکی رد می شد يه نگاه عجيبی بهت
می کرد که به خودت مشکو�(به قول صمد) می شدی.
هی روسريمو درست می کردم و يا �کر می کردم پشت
مانتوم لک داره. من احسان رو از عکسهاش می شناختم
ولی تو اون لحظه همه پسرها يه شکل بودند، همه موهای
جلو کله شون شبيه سبيل کمونيستی قديمه.
خلاصه ميون اين همه جمعيت يکی اومد نزديکتر و زل زد
به صورتم.من هم �کر کردم احسانه که می خواد منو شناسايي
کنه.
گ�تم سلام احسان چطوری؟
پسره هم گ�ت سلام خوبی 1 ساعته دنبالت می گردم
چند قدم که راه ر�تيم مشکو� شدم بهش می گم راستی
راستی احسانی؟ می گه ای بابا آره ديگه
می گم اگه راست می گی بگو ساعت چند قرار داشتيم
می گه ه�ت و نيم تازه �هميدم دروغ می گه.
بعد بهم می گه بخدا من آدم حسابيم مهندس معماريم و تو
شهرداری کار می کنم. و..........
وقتی احسان اومد وماجرارو براش تعري� کردم
گ�ت: بابا دمش گرم چه پسر تيزی بود.