31.12.01

چند روز پيش ايميلی از يک نازنين دريا�ت کردم، اشکمو در اورد، اونم نه يک بار، هر
د�عه که خوندمش. دلم می‌خواست شما هم اين نامه را حتماً بخونيد. �قط منتظر بودم که
«شيما» ی عزيز که اين نامه را نوشته بود اجازه بده، که داد.
شيمای عزيز اول نامه‌اش به مطلبی که چند روز پيش نوشته بودم استناد کرده،
مطلبی (در۲۴ دسامبر) که ارواح عمه‌ام خواسته بودم مزه بريزم. عين ايميل
«شيما» ی عزيزم را اينجا ميارم بدون هيچ توضيحی.
تنها تغييری که در نامه «شيما» ی عزيزم دادم اين بود که هر کجا که او به خاطر حجب و
حيا و ادب خواسته بوده کلمه «جنده» را به کار برد حر� «ج» گذاشته بود را،
من عين کلمه را نوشتم.

هر چه �کر کردم که برای اين نامه يک تيتر انتخاب کنم، ديدم که کلمه‌ای نميتونم پيدا کنم که لياقت اين همه صداقت و پاکی که در اين نامه هست را داشته باشه.
اين هم نامه «شيما» ی نازنين:

سلام
حال شما؟ خوب هستيد؟
من وبلاگت رو خوندم و با حال بود. اما من از يه جاش خوشم نيومد و اعتراض دارم،
خيلی هم ناراحت شدم، اونم نوشتن چيزی در وبلاگت بود در وص� جنده و..........
نمی‌دونم چرا شما گير دادين به اين لغت و اصلاً اين مزخر�ات رو تحويل می‌دين؟
می‌خوام بدونم گناه آدمهايی که اين اسم روشونه چيه؟
شايد تو هم �کر می‌کنی اين آدمها خوششون می‌آد جنده باشن؟ يا از روی ميل باطنی
اين کارو می‌کنن، که اونقدر با آب و تاب اين موضوع رو شرح دادی. واقعاً خجالت آوره.
حتماً می‌گی به تو چه ربطی داره؟
در واقع می‌خوام اينو بگم که شايد من هم جزو اين جماعت جنده‌ها باشم.
البته نه به اون شکلی که شما �کر می‌کنين و جا ا�تاده برای همه.
برای همين وقتی مطلبتو خوندم حالم بهم برخورد، چون حس می‌کنم شما که اونورين و
دم از تمدن وانسانيت می‌زنين وقتی �کرتون اين باشه وای به حال اين وريها.
شايد هم �قط برای اينکه يه چيزی نوشته باشين، يا محض مسخره بازی برای پر کردن
ص�حه‌‌تون اين حر�ها رو می‌زنين، بعدش هم هر کی اعتراض می‌کنه بهش توپ و
تشر می‌زنين که ما آزاديم، هر چی می‌خواييم ميگيم. ولی می‌خوام بهت بگم چرا
يک بار هم حر� دل ما رو نمی‌گين؟ اگر آزادين چرا از اين بی‌عدالتی‌ها نمی‌گين؟
شايد هم اطلاعی نداری.
پس بگذار حقايق رو برات بگم:
من دخترم تو هم دختری، ولی می‌خوام ببينم می‌تونی خودت رو حداقل برای يک بار هم که
شده جای من بگذاری؟
وقتی توی اين دنيا هيچ کس رو نداشته باشی، وقتی تنهايی، وقتی می‌بينی کسی بهت
کار نمی‌ده، اگر هم می‌دن بهت چشم دارن. وقتی می‌بينی اگر می‌خوانت و قربون صدقه‌ات
می‌رن برای بدنته، نه برای اينکه تو هم انسانی و جزو اونا.
وقتی که به جرم اينکه زن هستی حق تو می‌خورن، بهت توهين می‌کنن، وتو نمی‌تونی
اعتراض کنی و همه واميستن وبهت می‌خندن، بعدم ميرن دنبال کارشون. اصلاً انگار نه
انگار که تو هم وجود داری وجزو اونائی. ولی اگر همين من، که شما بدترين لقب رو
بهش نسبت می‌دين، يه مرد حمايتم کنه، کسی جرات نداره به من بی‌احترامی کنه يا بهم
بخنده، می‌دونی چرا؟
چون می‌گين صاحب داره و يا بی‌کس نيست.
پس تکلي� ماها که نا‌خواسته خانوادمو‌نو از دست داديم چيه؟
وقتی امثال شما ما رو حمايت نمی‌کنين، چه انتظاری دارين؟
می‌‌دونی چه قدر دختر و زن مثل من هستند و هر روزهم دارن بيشتر می‌شن؟ توی
همين تهران خودمون.... چرا؟
جای دوری نريم، همه‌اش‌ برای اينه که مردم ما احمقند، سنتی ‌هستند، کهنه �کر می‌کنند،
اونم توی قرن بيست‌و‌يکم. ولی �کرشون مال عهد حجره.
حتی می‌دونی، تو خيابون که راه می‌ری، همين هم‌جنسهای خودمون بدتر از مردها هستند.
بدترين حر�ی‌ها رو اونها می‌گن، در صورتيکه من بعضی وقتها خودمو از اونها پاکتر می‌دونم.
اگر اونها يک روز خودشونو جای من می‌ذاشتن، که نه پدر دارم نه مادر، نه �اميلی که
حاضر باشن منو حمايت بکنن، اونوقت شايد کمی می‌�هميدند.
تازه هرچی که بهم رسيده بود بابت خرج ک�ن و د�ن پدر ومادرم بالا کشيدند.
اگر اين کار رو نکرده بودن الان وضعم اين نبود. و يا همون کسانی که اسم نميارم و
به اسم سازمان بهزيستی می‌خوان به آدم کمک کنن، وقتی سرو وضعم را می‌بينن، می‌گن:
- جا نداريم اينجا مال امثال شما نيست.
يا وقتی برای استخدام توی شرکتی ميری، بهت به چشم وسيله نگاه می‌کنن. يا اينکه
حقوق واقعيتو بهت نمی‌دن. مثلاً اگر بايد بهت ۱۰۰ تومن بدن ـ چون زنی بهت
۵۰ تومن می‌دن، و يا چون شهرستانی هستی اصلاً تحويلت نمی‌گرن. يا وقتی ميری
خونه اجاره کنی‌، مردهايی که زن‌دار هم هستند، اول به سرو وضعت نگاه می‌کنن بعد
اگر پسندت کردن بهت خونه می‌دن، اونم برای اينکه در مواقع بی‌کاری در خدمتشون باشی.
باز هم با اين همه بی‌عدالتی با اين همه ......
نمی دونم چه اسمی روش بذارم.
....انتظار دارين آدم از راه درستش خارج نشه و پاک بمونه؟
مگه هر کسی حق زنده موندن نداره؟ يعنی من چون دخترم بايد يک گوشه بميرم؟
چون کسی محلم نمی‌ذاره.
نه بهم کار می‌دن و نه حقمو!!
يا وقتی داری تو پارک قدم می‌زنی بگيرنت و سر تا پاتو بگردن و بعد که ب�همن
شهرستانی هستی، به احتمال اينکه ممکنه مواد ردو‌بدل بکنی بازداشتت کنن! و
اونجا هم انواع تحقيرها وکتک‌ها را بهت بزنن، به جرم اينکه �قط بی‌کسی.
وقتی پول نداری يک ج�ت جوراب بخری ميان و کتکت می‌زنن، جلو همه مردم، تو
همين خيابون، که چرا پا‌هاتو انداختی بيرون؟ اونم با داشتن شلوار!
به چه حقی؟ اصلاً اون آدم اومد بپرسه که تو اصلاً پول داری يا نداری؟
وقتی همه چی ملاکش پوله، وقتی تو رو با پولت می‌شناسن، انتظار چيه؟
يه جواب �قط داره:
يا خودتو بکشی، يا آنقدر مثل من ترسو باشی که به اين راه بي�تی و جرأت نکنی خودت
رو بکشی.
.........
روزی که از شهرمون برگشتم تهران ۲۰ روز از �وت پدرم می‌گذشت و �اميلم تونستن منو
۲۰ روز تحمل بکنن، وبعد به گناه خوشگل بودن و يا �ريب دادن پسر يا شوهراشون مثل
آشغال انداختنم بيرون، و جوابم کردن. �قط ۲۰ روز و توی همين ۲۰ روز همه چيزی که
برام مونده بود برداشتن ـ با چه اجازه‌ای، ‌نمی‌دونم.
اون زمان تو جيبم ۳۰ هزار تومن پول داشتم و باورت می‌شه ۲۰ هزار تومن‌رو دادم برای
خريدن روزنامه و پيدا کردن کار.
اگه تو بودی، مثل من جرأت داشتی شب بری لای درخت بخوابی چون پول نداری؟
روزی يه وعده غذا بخوری اونم نون خالی، ميخوام بدونم تا کی ميتونی دوام بياری؟
وقتی پول نداری برای خوردن غذا که زنده بمونی، اونوقته که به زور و از روی اجبار
وادار به اين عمل ميشی.
و شايد اونوقت بتونی حال منو درک کنی، که به همين راحتی نگی:
جنده متراد� است با ....
خجالت هم خوبه والله.
به نظر من جنده متراد� است با شخصيت اون ا�رادی که از روی سيری و لذت بردن،
خودشونو در اختيار ديگران قرار می‌دن. دخترها و زن‌هايی که با داشتن شوهر و
خانواده می‌رن هزار تا کثا�ت کاری می‌کنن.
کاش مي‌دونستی که يه دختر بيچاره برای اينکه پول نداشت تا يه مانتو بخره مجبور به
چه کاری شد، و بعدش اون کثا�ت‌ها اون دختر بيچاره را کشتن.
خبرش رو حتماً اونجا خوندی.
نمی دونم می‌تونی درک کنی که يه زن وقتی شوهرش معتاد باشه و با داشتن يک بچه،
از ترس اينکه بچه‌اش آلوده نشه و از دست کتک‌های شوهرش �رار می‌کنه و حتی
خانواده‌اش هم راهش نمی‌دن چکار بايد بکنه؟
وقتی می‌ره دادگاه تا طلاقشو بگيره، می‌گن بايد ثابت کنی شوهرت معتاده، ولی چه طوری؟
وقتی شوهرش با انداختن يه قرص تو شيشه ادرارش جواب آزمايش رو به ن�ع خودش
تغيير می‌ده و اونها هم اونقدر احمقند که نمی‌�همن، ديگه چه انتظاری داری؟
وقتی قاضی دادگاه توی روت می‌گه:
- شوهرته، بايد بسازی خانم.
چه جوابی داری بدی؟
وقتی شوهرت خراب می‌آد خونه و به جای سلام با مشت ولگد می کوبه تو سرت ودندوناتو
می‌شکنه، اونجاست که می‌بينی چرا يک زن با داشتن بچه به شغل جنده‌گی اشتغال داره.
وچه بهتون هم بر می‌خوره وهر چی دهنتون مياد بهش می‌گين.
ولی کودمتون پای حر�های ما نشستين؟
کدومتون قبل از اينکه ماها مبتلا بشيم کمکمون کردين؟
هيچکس...
وقتی حر�هاتون رو در مورد جنده خوندم خيلی گريه کردم، با صدای بلند.......
شايد ياد همه بدبختيام ا�تادم، يا هر چيز ديگه ولی اينو می‌دونم که واقعاً بی‌گناهم،
خيلی‌هامون بی‌گناهيم.
درسته بدترين راهو انتخاب کرديم، اما مگه راه ديگه‌ای هم بود؟
هممون قربانی هستيم.
اگه به تقدير عقيده داشته باشی می‌�همی که اگه يه ن�ر مثل من بختش سياه باشه،
عاقبتش بهتر از اين نمی‌شه. با اينکه خيلی سعی کردم، اما هرکس ظر�يتی داره.
اگه روزی تنها شدی، بی‌همه شدی، بی‌‌‌کس شدی، شايد اون روز معنی حر�هامو
درک کنی، ولی اميدوارم هيچ وقت اينطوری نشی.
کاش اقلاً کسی ماها رو درک می‌کرد...
کاش...
خواستم با اين نامه به همه شما‌هائی که می‌گين جنده‌ها پستن و ........
آره درست می‌گين اما مگه خودمون خواستيم؟
با همه اين حر�ها بازم از شما متشکرم که اقلاً از حقوق زنان د�اع می‌کنيد.
قصدم بی احترامی به شما نبود، مثل ديگران دلم خيلی پر بود........
اميدوارم اگه تند ر�ته باشم منو ببخشين.
دوستداره تو شيما

الهی من بميرم برای اکبرم، چه الکی الکی بد‌نامش کردم
اصلاً من ديوونه‌ام بعضی موقعها چنان غلو می‌کنم که
باورنکردنيه.اصلاً اکبرکم �منيسته در د�اع از حقوق زن
خودش رو می‌کشه. اونوقت من بی‌چاک و دهن چه آبروريزی
می‌کنم .حالا با اين خل وچل بازيها کی حاضره من رو بگيره
تو رو خدا چند تا ايميل دلداری برای اکبرکم بنويسيد با موضوع
اکبر.اصلا دعوا ريشه زندگی رو کود می‌ده.بعد از دعوا چقدر
همه چی نو تازه است
دوستان حمله به کو�ته برنجی

30.12.01

ديروز نوازش خونم اومده بود پايين برای
همين گ�تم خودم رو يه ذره براتون لوس
کنم.دوستان من رو شرمنده کردن به حدی
که الان نوازش خونم ر�ته بالا هر آن امکان
سکته دارم.
من عاشق تک تک شماها هستم. من با شما
زندگی می‌کنم. از شادی‌تون شاد واز غمتون غمگين
می‌شم.نمی‌دونم تابه حال بدون شما چه‌طور زندگی
کردم ولی مطمئنم بعد از اين زندگی بی شما خيلی
سخته.
به اندازه تمام ستاره‌ها دوستتون دارم

29.12.01

آريا ای عزيزترينم، ای مهربان، ای انسان
ای که بيان اسمت(آريا)، ناخوداگاه موجی از غرور در شريان‌هايم
جاری می‌کند، و گرمای اين غرور، همان چيزی است که بواسطه‌اش
در اين‌غربت‌زنده‌ام.
صدايت را شنيدم، �ريادت را نيز، با تو به اوج ر�تم، باتو به حضيض
با تو غمگين شدم و با تو گريستم.
بغض �روخورده‌ات، بغض �روخورده هر انسان آزاده است.
احساس پاک وعاشقانه‌ات را می‌ستايم، می‌بويم و به آن احترام می‌گذارم.
عزيزم اگر متأ‌‌‌‌‌‌‌‌ثر هستی باش، اگر قرمساق هستی اگر جاکش هستی،باش
ولی باش اون هم با تمام وجود، محکم و قوی و استوار
بسياری می‌گن ضع� برادره مرگه. ولی من می‌گم ضع� همان مرگ است
قوی باش وبه اين �وج انسانهای بی‌پناه ياری برسان.
در اين راه من، او، و ما با تو هستيم.
با ماباش،ولی باش، ولی باش

28.12.01

خورشيد خانمو چند روز پيش حسابی ناراحت کرده بودند، با �رستادن
e-mail هائی پر از �حش و بد و بيراه و ويروس کامپيوتری.
خورشيدو به زشترين القاب خطاب کرده بودند، چرا؟ مگه توی وبلاگش
چی نوشته بود؟ �يلم پورنو نمايش داده بود يا عکسهای مستهجن توی
وبلاگش گذاشته بود...؟ هيچکدام، از ساده‌ترين و ابتدائی‌ترين احساسات
زنانه‌اش حر� زده بود �قط همين،‌ ولی چرا وقتی يک زن از ساده‌ترين
و ابتدائی‌ترين احساسات زنانه‌اش حر� بزنه مستوجب چنين کي�ری هست؟
اول در مورد خودم اينو بگم،‌ که از همون روزهای اولی که شروع به
وبلاگ نويسی کردم از اين جور e-mail ها دريا�ت کردم،‌ e-mailهائی
مزين به انواع و اقسام �حش‌های رکيک و القاب آنچنانی. نکته جالب برای
من اين بود که تقريباً نص� تعداد کسانی که از اين نوع e-mail ها
( حاوی �حش و بد و بيراه ) نوشته بودند،‌ از طر� خانمها بود!؟
حي� (البته نه حي�) که همه رو Delete کردم، وگرنه چند نمونه رو
ميتونستم اينجا به عنوان شاهد مثال بيارم.
اگر بخوام e-mail هائی رو که از اين نوع بودن طبقه بندی کنم به اين شکل ميشه:
۱- e-mail هائی که از اون اول تا آخر �حش و القاب رکيک نثارم کرده بودنند.
۲- e-mail هائی از بعضی آقايون که چنان تقاضاهای بيشرمانه‌ای کرده بودنند، که
اگر اين تقاضاها از يک �احشه رسمی بکنند، حداقلش ۲ تا کشيده آبدارو يه مشت
�حش خوار مادره که نصيبشون ميشه.
۳- e-mail هائی از بعضی خانم‌ها که بعد از خوندن نوشته‌های من از زن بودن خودشان احساس شرم کرده بودنند!؟
۴- و e-mail هائی حاوی ويروس کامپيوتری جهت انتقام گيری!!
خدا پدر اين Hotmail بيامرزه (حتی موقع طلب آمرزش هم تبعيض و مرد سالاری!! هيچ کس نميگه خدا مادر �لانی را بيامرزه،‌ اصلاً وقتی اسم مادر کسی مياد آدم
منتظره پشت سرش �حش بياد بيچاره مادرها. پس خدا مادر اين Hotmail بيامرزه، بايد عادت کنيم که اينجوری هم ميشه گ�ت) که خيلی راحت ميشه �رستنده رو
block کرد که اگر دوباره e-mail �رستاد e-mail اش مستقيم بره توی زباله دان تاريخ.
طبيعتاً دريا�ت چنين نامه‌هائی می‌تونه آدمو حسابی از کوره به در ببره و آدمو دلسرد کنه و دستو دل آدم به نوشتن نره. ولی با يک نگاه ساده آماری به کل e-mail
های دريا�ت شده واقعيت زيبائی نمودار ميشه که اين نوع نامه‌ها (شامل �حش و بد و بيراه و ويروس کامپيوتری و تقاضاهای بيشرمانه) بيشتر از ۵٪ کل e-mail های
دريا�تی نيست و ۹۵٪ e-mail ها پر از عشق، دوستی،‌ محبت،‌ تشويق، حمايت، همدلی و مهربانيه.
و تعدادی هم e-mail از بعضی دوستان (که به هيچ وجه جزو گروه ذکر شده نيستند) که بسيار دوستانه، برادرانه و خواهرانه از سر دلسوزی خواهش کرده بودنند که
کمی مراعات بکنم و زياد تند نرم.
چه انتظاری داريم از يک جامعه سنتی و مذهبی که هيچ وقت در طول تاريخ کهنسالش هيچ زنی نتونسته حر� دلشو بزنه، شايد �کر می‌کنيم کسی که از کامپيوتر و اينترنت است�اده می‌کنه متعلق به قشری از جامعه هست که مبراست از اين ا�کار پوسيده. نه اينطور نيست، وقتی ميبينم تعدادی از اين نامه‌ها از
کسانی‌ست که سالهاست در يک کشور پيشر�ته صنعتی زندگی می‌کنند، کشوری
که مردمانش مدتهاست طعم شيرين دموکراسی را مزه مزه می‌کنند و اين نوع
ت�کرات متحجر را �قط توی کتاب های تاريخ‌شان می‌تونن بخونن،‌ اونوقت حس
می‌کنم که ريشه اين ت�کرات پوسيده بسيار عميق‌تر آن چيزی است که �کر مي‌کردم.
ريشه‌ای که سرش به اونور تاريخ ميرسه، و اين واقعيت عريان ميشه که نه
تحصيلات دانشگاهی، نه زندگی در کشوری پيشر�ته و بدور از تعصبات جاهلانه،
نه دسترسی به بزرگترين منبع اطلاعاتی دنيا يعنی اينترنت، هيچکدام آنقدر قوی و
تأثير گذار نيست که بتونه ريشه‌های تعصب و جاهليت را که در وجود عده‌ای مانند
سرطان تمام وجودشونو گر�ته بخشکونه.
قسمت بزرگی از ادبيات ما پر است از شعر شاعران مردی که از تن و بدن يار سخن ميگن، از بوسه شيرين بر لب يار، از هماغوشی و لذتش، از هجران و دوری و
روياهای وصال و هماغوشی و لذت تن از تن. حتی از لذت هماغوشی و نزديکی با همجنس کم گ�ته نشده است. و اينها را مردان بزرگ سازنده تاريخ ادبيات ما
گ�ته‌اند، يعنی مولوی، ‌حا�ظ، خيام، احمد شاملو، سهراب سپهری و و و و.... بابا همين سهراب سپهری وقتی ميگه:
- ... زير باران با زن بايد خوابيد
اين هيچ عيبی نداره که هيچ، به به و چه چه همه را نصيب ميشه و ميشه بت ادبيات معاصر. خب بشه ما که بخيل نيستيم. ولی اگر يک زن بگه:
- ...زير بر� با مرد بايد خوابيد
هيچکس نميگه، بابا سرما ميخوری. يا اينکه، مگه جا قحطه، برو
تو اتاق. بجای اين حر�ا اول از همه يه مشت �حش و القاب
ن�يس نصيبت می‌شه!!؟؟
در تمام طول تاريخ ادبيات �ارسی �قط �روغ �رخزاد بود که در چند تا از اشعارش از احساسات زنانه‌اش سخن گ�ت، ولی همين اندک هم کا�ی بود که چوب تک�ير را
بر �رق سرش بکوبند و به انواع و اقسام القاب آنچنانی مزينش کنند.
آخه عزيز من جان من اگر از ديگرون و از حکومت حاکم انتظار دموکرات بودن رو داريم بايد اول از خودمون شروع کنيم، و اولين قدمهای دموکراسی و ال� بايش
برابريه. پس ما زن ها هم به عنوان يک انسان درست مثل مردها دارای احساسات و عواط� هستيم و بمراتب بيشتر. من اين را حق خودم که وقتی مردها از
احساسات و عواط� خودشون ميگن و می‌نويسن، از مو و چشم و لب و تن و بدن
يارشون سخن ميگن، از عشقشون به معشوق بيان عاشقانه دارن، در تمنای وصال
�رياد ميزنن، چرا من که يک زن هستم نگم؟
مطمعنأ صحبت، کلام مستهجن و مبتذل نيست که به هر حال خريداری ندارد و
من قبولش ندارم،‌ صحبت از احساس من� زن به آن کسی ست که دوستش دارم
من هم حق دارم از تن زيبای يارم و لذت هماغوشی با او
(که يکی از زيباترين و مقدس‌ترين احساسات بشريست) داد سخن بدم و اين نه
زشت است و نه گناه که مستوجب شنيدن القابی مثل �احشه باشم. صدها سال
مردها احساسات و عواط� خودشون رو نسبت به يار و معشوقشون گ�تن،
يک موقع هم نوبت ما زنها بايد شروع بشه.
مردهای جوان که هيچ، حتی مردهای سن و سال داری که سالهاست
ازدواج کرده‌اند و چندين بچه نيز از همسرشان دارند، اکثرشان چيزی
از احساسات درونی همسرشان نمی‌دانند. چون هيچوقت اين �رصت
به زن داده نشده که احساسات، عواط� و تمايلات درونی خود را بيان کند.
مطمعنأ شناخت بهتر از عوالم درونی، احساسات و تمايلات متقابل يک زوج در ايجاد يک رابطه عميقتر و کمتر شدن اختلا�ات سهم بسزائی دارد، و اين ميسر نيست
مگر اينکه ما زنها هم بتوانيم احساساتمان را نشر دهيم.

27.12.01

در پيرو �توی هيس عزيز
که �رموده ا‌ند هر جا کلمه «دست» ديديم به جاش کلمه «چيز» بگذاريم .
شعری خوانده شده توسط شماعی زاده بدين مضمون:
- چيزتو بذار تو چيزم من عا‌شق تو هستم

يا تبليغ صابون گلنار( در زمان شاه)
- چيز شما بوی چيز همسايه را می‌دهد.........صابون گلنار
و يا بعضی ضرب‌المثل‌ها اينجوری ميشه:
- يک چيز صدا نداره
- چيز بالای چيز �راوونه
و يا وقتی کسی در امری توانائی داره و می‌تونه به ما هم کمکی کنه ميگيم:
- بابا چيز ما را هم بگير
يا
- �لانی چيزش به دهنش می‌رسه (يا نمی‌رسه)
- چيز شما درد نکنه

25.12.01

امشب داشتم با اکبر آقا در مورد وقايع اخير وبلاگ حر� مي‌زدم
ازش پرسيدم به نظر تو همين پسر‌هايی که به طريقی هميشه به من
و خورشيد خانم محبت دارند وهميشه هوامون رو دارند اگر به پاش
برسه حاضرند با من ازدواج کنند؟ پاسخ اکبر آقا چنين بود:
به سختی
بابا ما خيلی هول برمون داشته.اگر اکبرو ما رو ول کنه
ديگه تا آخر عمر بايد بريم تو خمره ترشی، آره، درسته؟؟
تو رو خدا به من جواب بديد بد جوری ترس برم داشته.

24.12.01

اونقدز غصه خوردم که نگو بابا نوش‌آذر يه مقاله نوشته تو
روزنامه ايران امروز درباره وبلاگ‌نويسی، اسم همه رو برده
به غير از من. تازه گ�ته خورشيد خانم در مورد بکارت نوشته
ولی درست نيست. هيچکی مثل ما نمی تونه درباره بکارت بنويسه.
بابا نوش‌آذر:
من که جيک‌جيک ميکنم برات
تخم کوچيک ميکنم برات
بذارم برم؟؟؟؟
ارتباط منطقی
معنی وم�هوم لغوی جنده چه می‌باشد
جواب:جنده مرکب از جن + ده می‌‌باشد يعنی شخصی که خودش را به جن
ت�ويض می‌کند, چون اين لغت تنها در ارتباط با خانمها معنا می‌يابد پس نتيجه
اينکه همه آقايون جن می‌باشند, آن هم از نوع بو داده.
تحقيق وت�حص توسط ع�ت الملوک پاکدامنيان دکترای جنده شناسی

واما ماجراهای اکبر آقا
همون جور که در شماره‌های پيش خوانديد وبه تأ‌ييد بسياری از وبلاگ‌نويسها
و طی مصاحباتی که با ايشان به عمل آمده برای همه شما واضح ومبرهن است
که اين اکبرآقای ما هزار کيلو آقاست.
ولی در زمانی نه چندان دور و نه چندان نزديک در ابتدای کش� وياگرا
اکبر آقای ما به اين �کر می‌ا�ته که امتحانی از وياگرا به عمل بياره اصلا
به اکبرو برخورده بود, چه معنی داره قدرتی برتر از قدرت اون!
وياگرا ديگه چه �رقه‌ايه..... خلاصه بعد از کلی منم منم، قرص را لاجرم می‌بلعد
بعد از مدتی اکبر آقا احساس می‌کنه به شلوارش داره �شار می‌آد اون موقعها
با يه جی جی خانمی دوست بوده ....۱بار ر�ع حاجت ۲بار ۳بار نه، انگار
نه انگار, عضو شري� حسابی يقه‌اش روگر�ته بود لامذهب نمی‌تمرگيد سرجاش
جی جی خانم هم که ن�سش بريده بود با داد و �رياد در رو می‌کوبه به هم و ده دررو.
اکبر آقا می‌مونه با عضو شري�ش, شروع کرد به �کرهای وحشتناک بلکه عضو شري�
بترسه و غلا� کنه......شروع کرد به �کر کردن به مرگ، قيامت، جهنم و بدهی‌ها و...
حربه موثر واقع گشت وعضو شري� اندک اندک آرام گر�ت اکبر آقا خدا را شکر کرد
و توبه کرد که ديگه گرد وياگرا نگرده, خوشحال و خندان می‌ره سراغ يخچال
تا آب بخوره, در يخچال رو که باز می‌کنه چشمش می‌ا�ته به کون مرغ شسته شده در
سينی، دوباره روز از نو روزی ‌از نو....

خلاصه اين شر تنها با آمپول دکتر مهربان ر�ع شد
اين مطبوع‌ ترين آمپول زندگی اکبر آقا بود




22.12.01

بابا چند تا وبلاگ ‌نويس هستند که خدائيش خيلی برای بقيه
وبلاگ ‌نويس ها زحمت می‌کشند. يکی علی رضا از وبلاگ
خاطرات که با درست کردن «ليست وبلاگ ‌های �ارسی»
زحمت درست کردن، اضا�ه کردن، مرتب کردن وبلاگ ‌های
�ارسی را به عهده گر�ته، و تعداد بسياری از وبلاگ ‌نويس ها
با لينک زدن به «ليست وبلاگ ‌های �ارسی» خاطرات کار
خودشون رو راحت کردن. خاطرات جان (علی رضا) دستت درد نکنه.
در ضمن وبلاگ ‌های جديد هم يادشون باشه که برای اضا�ه شدن
اسم وبلاگشون به «ليست وبلاگ ‌های �ارسی»،‌ سری به وبلاگ خاطرات
بزنن و در آنجا �رم مخصوص اين کار را پر کنند.
حامد هم از وبلاگ حامد آقا که از اون بچه‌های کله کامپيوتريه
هميشه کلی ايده‌های بکر داره برای وبلاگها. آخرين ايده‌اش که
تازه راه انداخته درست کردن يک برنامه جستجو برای وبلاگ ‌های �ارسيه.
اگر شما هم وبلاگ داريد و می‌خواهيد مراجعه کنندگان به وبلاگ ‌های �ارسی
از طريق کلمات کليدی که مختص وبلاگ شما هست به راحتی به وبلاگ
شما دست رسی پيدا کنند، سری هم به وبلاگ حامد آقا بزنيد و در آنجا
�رم مخصوص اين کار را پر کنيد. به عنوان مثال کلمات کليدی که برای
وبلاگ خودم به ماشين جستجوی وبلاگ ‌های �ارسی ساخته حامد
دادم از اين قراره (تا اون جائی که يادم مياد):
بی‌ادب، وقيح، تخمی، عضو شري�.........
البته ۲ تا پيشنهاد هم برای حامد داشتم. يکی اينکه کاری کنه که هر کدام
از وبلاگ داران اگر مايل بود (راست نه، �قط مايل!!) بتونه با اضا�ه
کردن يک لينک روی Source Template خودش، ماشين جستجو
را روی وبلاگ خودش بياره.
پيشنهاد دوم اينکه امکان اديت و يا تصحيح کلمات کليدی وارد شده
وجود داشته باشه مثلاً با داشتن يک اسم عبور برای وبلاگ دار.
يکی نيست بگه که اسب پيشکشی رو که ديگه دندونشو نمی‌شمرن!
بابا بچه مردم کلی درس و مشق داره و کار و زندگی، مگه بهش حقوق
ميدی که کلی خورده �رمايش هم می‌�رمائی!؟
به هر حال حامد جان خسته نباشی و ممنون.
من معمولاً دوست ندارم جواب E- mail ها روی وبلاگم بدم، ولی بعضی
مواقع چاره‌ای نيست، در همين راستا و از همين منظر و در اين رابطه
در جهت ش�ا� سازی ...
ک�شتند ما را بعضی از اين به اصطلاح روشن�کرهای وطنی که
وقتی تب يک کلمه می‌گيرتشون ديگه ولکن معامله نيستند و
دهن آدمو سرويس می‌کنند.
آها اصلاً می‌خواستم چيز ديگه‌ای بگم،
از دوست عزيز (آقای ک. توکلی) که برای من تا حالا ۲ تا E- mail �رستادند
و بسيار هم لط� دارن خواهش ميکنم آدرس خودشونو روی E- mail
ارساليشون تصحيح کنند که وقتی نامه ايشان را جواب ميدم و Reply
ميکنم برگشت نخوره.
از مجريان اين برنامه کمال تشکر را داريم.
هيس عزيز مصاحبه جالبی با اکبر آقا ما کرده
حتما بخونيدش. درضمن در اين داستان اصغر همون اکبره وصدا همون ندا.
ای بابا کی آقای نوش آذر عزيزم رو اذيت کرده
چرا از ابزار تمدن، متمدن است�اده نمی‌کنيم.
بپذيريم که رشد و بالندگی در نتيجه تزاحم و تصادم ا�کار می‌باشد
بگذاريد اگر کسی از مطلبی ناراحت شد خودش اعتراض کنه
نه کاسه‌های داغ تر از آش.
من که ايشون رو خيلی دوست دارم و اگر روزی ايشون سر‌به‌سر
من نذارند، اونقدر انگولک می‌کنم تا صداشون دربياد.
بچه های عزيز محل خالی را با کلمه مناسب پر کنيد:
شعار امروز من عليه ...............،...............،..................

لشکر سيوهی ا�نشب کجويی آرتيست می آد سراغ تو خواهی نخواهی
(نقل از �يلم صمد آرتيست می شود)
آرتيست= ندا
لشکر سياهی= ؟؟؟

21.12.01

الهی بميرم برای خودم اونقدر گناهی شدم که نگو
هزار کيلو سرما خوردم دیدن قيا�ه ام ک�اره داره
اونقدرهم با اکبرآقا بدم که دلم می خوادسربه تنش
نبا شه. ایشون با يه خانم دوستن(واقعا دوست نه چيز ديگه)
سالیان سال.هر وقت این خانم زنگ می زنه بيا وببين:
الوسلام الهی قربون شکل ماهت بشم و یا الوسلام
مخلصيم چهار دست وپا و.....
ولی پشت تل�ن با من مثل آدم آهنی صحبت می کنه
ما خيلی لجمون گر�ته ، خيلی دق می خورم
چيکار کنم تازه سرما هم که خوردم از ديشب تا
به حال ازم نپرسيده مرده ای زنده ای
خيلی بی کلاسم؟ نه،
بايد بهش اصلا محل ندم
راستی اکبرآقا اصلا هم خوش تيپ نيست، اشتباهی
ديده بودم.
«اين چند روزه گم شده بودم، پا در هوا، بين زمين و آسمون، معلق، آخرش تصميم گر�تم برگردم روی زمين. تصميم گر�تم زمينی بمونم، آخه دردش کمتره، خيلی کمتره.
« نوشته شده توسط خورشيد خانم نوزدهم دسامبر»
حالا حتماً پيش خودتون سوأل می‌کنيد خوب که چی؟ راستش نمی‌دونم چرا از اين
چند جمله ياد کتاب شوهر آهو خانم ا�تادم. سيد ‌ميران نقش اصلی مرد داستان،
با داشتن زنی خوب و بچه، هما رو که يک زن هر‌جايی بود به عنوان هوو بر سر
آهوی بيچاره نازل ‌می‌کنه. خلاصه که اين مرد چقدر زنش رو خون به دل‌ و تحقير
کرد بماند که خودتون کتابش رو بخونيد. ولی در قسمتی از اين کتاب بين آهو وهوويش
دعوا می‌شه. آهو خانم از حرصش می‌گه:
- هوو هميشه اوضاعش پا در هواست
هما هم با وقاهت جوابش رو‌می‌ده:
آره شايد هما پا در هوا باشه ولی پشتش زمينه؟؟؟؟؟
من هم �کر کنم اين مدلی دردش کمتر باشه!!؟؟

20.12.01

علم‌غيب
بابا به خدا ما ايرانيها اگه آش نخوريم يه چيزهايی می‌شيم
می‌پرسيد چرا؟ اين هم جواب:
دوست مهربان وبلاگ‌خوانی حدسياتی زده‌اند که شنيدن آن خالی
از لط� نيست. اين نابغه� ايرانی حدس زدند که من يعنی ندا همان
خورشيد خانم می‌باشم. ما ايرانيها همه متخصص يا�تن روابط مشکوک
و لوله‌کشی ميان مسائل ناهمگون هستيم.
البته هنوز لوله‌کشی‌های ما ‌از زيره، وبرای‌ يا�تن سوراخ و محل نشتی
بايد منطقه را تا شعاع قابل توجهی زيرورو کرد. دوستان عزيز لوله‌کشی
از رو �راموش نشود. شايد اندکی بد منظره باشه ولی دستيابی به سوراخ
راحتتر می‌باشد؟؟؟؟؟
ياران عزيز و ش�يق و مهربان من اگر بتونم جوابگوی مزخر�ات خودم
باشم کلی هنر کردم حالا ک�ر گوييهای خورشيد خانم روگردن من نندازيد.
واما بعد از وارد آمدن شوک اوليه از اين خبرتمام ديشب کابوس ديدم.
خودم رو تو دادگاه می‌ديدم که قاضی دادگاه در حال قرائت حکم من بود:
- اين عنصر م�سوده و معلوم‌الحال ندا، با نامهای خورشيد، سوسو، صدا، می‌می
سعی می‌کرده ا�کار نسل جوان را به هرز کشيده و همچنين نقش به سزايی
در بی ‌ناموس کردن قشر معصوم دانشگاهی داشته. بخصوص دانشجويان
دانشگاه عمران. به عنوان مثال دانشجويی برای پروژه �ارغ‌التحصيلی خود
نقشه يک ساختمان را کشيده که تمام ستونهای آن به شکل تخم طراحی شده
با توجه به مطالب گ�ته شده ايشان (ندا) را به ه�ت بار مرگ سريع محکوم
می‌کنم. در حاليکه غرق عرق بودم از خواب پريدم. المسلمين توبه توبه
از اين پس راه ع�ت پيشه خواهم کرد و نام جديدی اختيار می‌کنم
ع�ت‌الملوک پاکدامنيان

19.12.01

السلام‌عليک يا امت شري� و هميشه در صحنه وبلاگ‌گر
نظر به اينکه دوستان وبلاگی نسبت به بنده لط� �راوان دارند
و دائماً توسط ايميل آدرس وبلاگهايی که برعليه من نوشته شده را
گوشزد مي‌کنند و منتظر عکس‌العملی از جانب بنده هستند از همين
تريبون به ايشان اعلام مي‌کنم که تا اطلاع ثانوی توی ا�‌�ه بی‌خياليم.
اصلاً من مازوخيست هستم. عاشق همه اونهايی هستم که تو پوزم می‌زنن
آخه راستش رو بخوايد پوز من همچی ب�همی ‌ن�همی يک کمی کجه. تا
می‌توانيد بزنيدش تا شايد صا� گردد.

18.12.01

اين اکبر آقای ما، يعنی آقامون حکايت جالبی داره، يعنی دو تا حکايت جالب.
حکايت کوچيکه اينه که اون روزهای اولی که داشتيم وبلاگمونو می‌نوشتيم، هر
وقت می‌خواستيم از اکبر آقامون اسمی ببريم می‌نوشتيم:
آقای، بعدش چند تا نقطه، يعنی اينجوری: « آقای ...»
بعد که ديدش، گ�ت:
ـ اين « آقای ...» خيلی رسمی و غريبانه است.
از اون به بعد هر وقت ميخواستم اسمی ازش ببرم می‌نوشتم «او»
اين «او» هم ج�تمون و قانع نکرد، تا شد «نامزد» که البته اين هم گويا نبود
می‌پرسيد چرا؟ چون نامزد مثل اين می‌مونه که بابات برات يک دوچرخه نو بخره ولی اجازه نداشته باشی سوارش بشی ولی اکبر آقا ما کلی دوچرخه سواری کردند پس واژه نامزد خود بخود بی‌معنيه تا اينکه يکی از دوستان وبلاگ نويس به «او» لقب «اکبر آقا» داد،
که تا اطلاع ثانوی با اين «اکبر آقا» می‌سازيم.
***************************************************************
و اما حکايت دوم:
داستان مستراح �رنگی (يا بخوام شيکتر بگم، توالت �رنگی):
اولاً ما بالاخره ن�هميديم اسم اين مکان ن�رين شده‌ی مظلوم چيه.
حکايت از اين قراره که، (اجازه بدين از زبون خود اکبر آقا نقل کنم)
تا قبل از اينکه بيائيم به اين ديار ک�ر (يعنی �رنگ) وصال است�اده از توالت �رنگی
نصيبم نشده بود. اين وصال است�اده از توالت �رنگی در همون روز اول دست داد،
برای ر�ع حاجت ر�تم توی توالت، ديدم برای است�اده هيچ چاره‌ای غير از نشستن
روی سنگ توالت �رنگی نيست. اين احساس که قسمتی از بدن لختم بايد با جائی
تماس بگيرد که صدها کس و ناکس (با �تح ک) قبلاً همان قسمتهای لخت بدنشان
با آنجا تماس گر�ته، کار را بسيار سخت ميکرد. به همين دليل منطقه نشيمنگاه
توالت را با کلی دستمال کاغذی توالت و مقدار متنابهی آب تميز کردم و سپس
با قشری از همان دستمال کاغذی منطقه را پوشش دادم و نشستم.
حالا نشين و کی بشين...
نخير، اين بدن و مغز صاحب مرده چنان طی يک عمر(از بدو تولد تا اون لحظه)،
طبق قانون «پاولو�» شرطی شده بود که اين �رم نشستن
(درست مثل اينکه روی صندلی نشستی) هيچ گونه احساس ر�ع حاجت
را به آدم نمی‌داد.
خلاصه، چاره‌ای نبود جز اينکه دو ک� پا را بر سطح نشيمنگاه توالت �رنگی
قرار بدم و برم بالای توالت �رنگی به صورت چمباتمه يا دو زانو
(درست عين نشستن روی مستراح‌های خودمون) بشينم، در عين حالی
که به خاطر سطح کم و نا همگون تماس پا با توالت، دو دست را به در و
ديوار گر�ته بودم برای ح�ظ تعادل.
بگذريم، کار به خير و خوشی به پايان رسيد و اين داستان شد حکايت هر روز ما.
تا اينکه يک روز که برای صر� قهوه‌ای به يک کا�ه تريا شيک و پيک ر�ته بودم، ر�ع
حاجت يخه (يقه) ما را گر�ت. با اعتماد به ن�س از تمرين های چند ماه گذشته در
است�اده از توالت �رنگی به روش اسلامی (ببخشيد، ايرانی) قدم به قتلگاه گذاشتم.
مسلمان نشنود کا�ر نبيند، چمباتمه زدن روی سنگ توالت �رنگی همان و سرنگونی
من و توالت �رنگی و سي�ون از بيخ کنده شده همان.
(در اين شرايط شلوار تا نوک پا پائين کشيده شده �راموش نشود).
خلاصه، ال�رار از محل وقوع جرم و هنوز که هنوزه دور و بر اون کا�ه تريا پيدام نشده.
ولی مگر اين موضوع درس عبرتی شد؟ خير قربان، تنها درس عبرت اين شد که ر�ع
حاجت تا آنجا که امکان دارد در خانه انجام شود که توالت �رنگی‌اش امتحان خودش را
برای تحمل انواع واقسام �شارها از جهات مختل� داده بود. ولی اگر به اجبار ر�ع
حاجت در جائی غير از خانه گريبانگير می‌شد، توسل به در و ديوار توالت غريبه
توسط دستها برای به حداقل رساندن �شار و وزن وارده به پاها و در نتيجه به توالت،
از وقوع �اجعه ديگری جلوگيری ميکرد.
تا اينکه پای مبارک در اسکی شکست.
- بيمارستان...
- گچ گر�تن پا تا نزديکی زانو...
- خم نشدن پا از زانو بيش از ۱۰- ۱۵ درجه.
نتيجه: نتوانستن عين بز بالای توالت �رنگی پريدن و چمباتمه زدن
و ر�ع حاجت نمودن.
اولين برخورد جدی کودک (ببخشيد نره خر پا شکسته) با توالت �رنگی.
نشستن اجباری بر سطح نشيمنگاه توالت �رنگی که با ۲ لايه دستمال کاغذی
پوشش داده شده بود (موزيک تراژدی در متن �راموش نشود)، اين احساس
را به من می‌داد که تمام غرور و هويت ايرانی - اسلامی من مورد تهاجم
�رهنگی غرب واقع شده است.
چاره‌ای نبود بايد تن به اين خ�ت خواری می‌دادم. ولی مگر اين مرديکه، ‌
«پاولو�» با اون قانون شرطيش دست از سرم برمی‌داشت.
چاره‌ای نبود، برای حصول نتيجه چشمها را بستم و خودم را در مستراح مهربان خانه پدری تصور کردم............

17.12.01

عشق چيست، وعلائم آن چه می‌باشد؟
البته با اجازه طناز جان
به نظر من هيچکس به زيبايی مشقاسم (درسريال دائی جان ناپلئون) نتوانسته عشق را توصي� کنه.
اين ديالوگ مربوط به اوايل �يلم� که در اون سعيد در مورد عشق وعوارض اون از مشقاسم سوالاتی می‌کنه.
مشقاسم راجع به تمام ات�اقات تاريخ و اختراعات محير‌العقول بشر توضيحی داشت
و اگر بمب اتم درآنزمان اختراع شده بود مسلماً راجع به ان�جارات هسته‌ای
توضيح کامل می‌داد.
سعيد می‌گه:
- اونشب اسم مشقاسم مثل شعاعی از اميد در تاريکی ذهن من درخشيد و خواب
نسبتاً آرامی کردم. صبح زود از خواب بيدارشدم. خوشبختانه مشقاسم سحر‌خيز بود.
ـ بابام جان بی‌خواب شدی؟......چطور امروز اينقدر صبح زود از خواب پا شدی؟
ـ ديشب زود خوابيدم ديگه خوابم نمی‌اومد.
دل به دريا زدم وگ�تم:
ـ مشقاسم من می‌خوام چيزی از شما بپرسم
ـ بگو بابام جان
ـ من يک همکلاسی دارم که خيال می‌کنه عاشق شده... اما چطور بگم خاطر جمع نيست
شما ميدونيد آدم چطور می‌�همه که عاشق شده؟
مشقاسم نزديک بود از روی چهارپايه بي�ته
با حالتی نزديک حيرت گ�ت:
- چی؟......چطور؟......عاشق شده؟ يعنی خاطر خواه شده؟ همکلاسی تو؟
من با نگرانی �راوان پرسيدم:
- چطور مگه مشقاسم؟ خيلی خطرناکه؟
ـ والله بابام جان، دروغ چرا ؟ تا قبر‌آآ....ما خودمان خاطر خواه نشديم....يعنی شديم
خلاصه می‌دانيم چه بلايی است! خدا برای هيچ بنده‌ای نخواد! خدا انشا‌الله بحق پنج تن
هيچ کس رو به درد و مرض خاطر خواهی دچار نکنه! آدم بزرگش از عاشقی جان بدر نمی‌برد
چه برسد به بچه‌اش بابام جان.
پاهايم تاب تحمل بدنم رو نداشت. سخت ترسيده بودم. من‌آمده بودم از نوکر دائی جان بپرسم
که عوارض و علائم عاشق شدن چيست و او عواقب ترسناک عشق رو برام شرح می‌داد.
ولی نه نبايد خودم رو ببازم، مشقاسم ادامه داد:
- ای بابام جان مگه خاطرخواهی به اين آسونی علاج می‌شه؟ بی‌پدر از هر درد
و ناخوشی بدتره.
با شجاعت گ�تم:
- حالا اينها جای خود.... آدم از کجا می‌�همه که عاشق شده؟
ـ والله بابام جان دروغ چرا؟ اونکه ما ديديم اينطوری بود آنوقتی که نمی‌بينيش توی دلت
پنداری يخ مي‌بنده، وقتی می‌بينيش يک هورمی تو دلت روشن می‌شه پنداری
تنور نانوائی را روشن کردن

والي‌آخر.......

16.12.01

نوشته های دوست عزيزی من رو به اين �کر انداخت که
چقدر زيبا بود که ما زنان از دنيای زنانه‌مان با مردها سخن می‌گ�تيم.
يکی از آقايون وبلاگ‌نويس چه قشنگ و ‌شيرين اعترا� کردند‌ که تا
به حال نسبت به عالم زنانه بيگانه بوده‌اند، و‌اين عدم آگاهی موجب آن شده که تا به
حال دوست دختری اختيار نکرده‌اند.
شايد بتوان گ�ت يکی از دلايل نا‌مو�ق بودن اکثر دوستيها، همين عدم آشنايی
مردان به عوالم زنانه‌است.
و اولين مقصرهای اين ماجرا همين دخترکان زيبا‌رو می‌باشند
تا کی نمايش ع�ت و پاکدامنی؟ تاکی نمايش؟
بخدا اگر خودتون باشيد، مردها براتون می‌ميرند.
در واقع اين خود ما زنها هستيم که يک سری ارزش پوشالی رو به
خورد مردها می‌ديم. ياد يک جوک تحقير آميز در مورد خانمها ا�تادم:
از يک خانم می پرسند:
- اگر آقاتون بخواد با شما سکس داشته باشه چی می‌گه؟
حاج خانم جواب می‌ده:
- هيچی سوت می‌زنند.
از حاج خانم می‌پرسند:
- خوب شما چی ميگی؟
حاج خانم می‌گه:
- هيچی می‌گم، حاج ‌آقا شما بوديد که سوت زديد؟
نگاه کنيد در نزديک ترين رابطه انسانی زن بايد اينچنين
خودش رو حذ� کنه. بابا اگر شهوتی شدين يقه مرد رو بگيريد و
درازش کنيد. من که از صبح تا به حال دوبار يقه اکبر آقا رو گر�تم.
راسته که گ�تند تا سه نشه بازی نشه.
بابا چقدر اين زيباترين احساس بشری رو سرکوب می‌کنيد سکس سکس.
اگه شريک زندگی‌تون رو دوست داشته باشيد، قشنگتر از اين چيزی وجود نداره
هم آغوشی يعنی ادغام شدن، بی �اصلگی، يعنی يکی شدن.
من بعضی موقعها اونقدر از عشق لبريزم که به نظرم هم‌آغوشی هم عطش من رو
از بين نمی‌بره.
چه جور دو آدم با همديگه ازدواج مي‌کنند بدون آنکه قبلش سکس رو با هم تجربه کرده باشند.
بابا شايد از ماچ کردن طر�ت و يا عشق ‌بازی با اون حالت بهم بخوره. بعدش چی؟ تا آخر عمر
تختخواب برات می‌شه قتلگاه.
و اما در مورد آقايونی که تا قبل از شب ز�ا� دستشون به خانمی نخورده بايد
بگم که �اجعه است.
...ترسان و لرزان لباس دختر وحشتزده رو از تنش در می‌آره، و دختره در حال گريه، انگار می‌خواد
عمل جراحی روش صورت بگيره.
و اما بشنويد از پسر بدبخت، اونقدر هول کرده که عضو شري�
به کل از کار می‌ا�ته. انگار نه انگار همين بی‌حيا بود که عمری پدرش رو درآورده بود. چه لحظه
زجر آوری، آخه اصلا به اين همه بدبختيش می‌ارزه؟
دختران و پسران عزيز عشق رو به آرامی در کنار هم تجربه کنيد و برای جسم وروح واحساس
همديگه ارزش قائل بشيد.
عشق مقدسه، عاشق باشيد وعشق‌بازی کنيد. بياييد راه حل معتدلی ميان ع�ر� و
خواسته های درونيمان پيدا کنيم.
ای خدا چقدر خوشم. خدايا متشکرم ×۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰
از صبح تا حالا هر کار خوش و لذت بخشه انجام دادم. خلا� و غير‌خلا�
الان هم که پيش وبلاگ جونمم و دوستهای وبلاگی.
اکبر آقامون هم داره باقلی‌پلو با ماهيچه درست می‌کنه آشپزيش حر� نداره
۲ ساله که غذا درست نکردم. الان هم داره انار برام دون می‌کنه. خيلی خيلی
دوستش دارم(اکبر آقا رو می‌گم). اميدوارم همه خانمها چنين شوهری نصيبشون بشه. آمين

15.12.01

آقا اين اکبر سردوزاری ديگه چه �رقيه‌اييه ؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه ايشان به وبلاگشان می گن هوم پيچ . ط�لک انگار
خودش می‌دونه که عاقبت پيچ پيچی می‌شه.

ويک خبر خوشحال کننده برای آقايونه دارای سبيل يا چهار بيل
يک ضرب المثل آلمانی می گه:
بوسه بدون سبيل؛ مثل تخم‌مرغ بی‌نمکه!!!!!!!!
البته �کر کنم گوينده ضرب المثل تنها سبيل آلمانی
ديده.چون اگر اين جانورهايی که برخی از آقايون
ايرانی به اسم سبيل پشت لبشون کار می ذارن رو
ديده بود؛ هرگز چنين چيزی نمی‌گ�ت.
آقا می‌آی همچين سر کي� ماچ کنی،که يک سری
مو وارد دهانت می‌شود؛ تا يک ساعت بعد بايد
دائماً مو از دهنت در بياری.
با‌با نذارين سبيل؛ اين خانمهای بي‌نوا چه گناهی کردن

14.12.01

آقا يکی پيدا نمی‌شه به اين‌آقای هيس بگه هيسسسسسس
حالا کار ايشان به جايی رسيده که خواهان خاتمه دادن
به بحث شيرين سوراخهای انتهايی خانم ها شده.
آقای هيس دچاربيماری سوراخ پريشی گشته‌اند.
تشخيص بنده:
اين بيمار شايد بواسطه کثرت استعمال از سوراخ دچار اين
حالت شده .
يا بواسطه عدم دستيابی به سوراخ.
نصيحت خواهرانه:(در هر دو حال)
هر که باچنين سوراخی درا�تاد
تا ابدالدهر در چاه بي�تاد.
زيا‌‌‌‌‌ده عرضی نيست جز اينکه
عين‌الله خره گا‌‌‌‌‌‌وه منه .

12.12.01

سلام بر اهل� محل، انگار چند روزه که من رو مگس
تسه تسه گزيده و دائماً درحال خوابيدنم. البته باور ب�رماييد
در عالم خواب هم با همه شما وبلاگ دارهای ول ملاقات داشتم. آقا گ�تم �قط ملاقات،
خلاصه �کر ديگه‌ای به سر برخی از آقايون نزنه.
آره داشتم براتون می‌گ�تم، من شماها رو اون طور که
هميشه تو ذهنم تصور می‌کردم توی خواب ديدم، و حالا مشاهدات خويش را
به شرح زير تشريح می‌کنم.

حسين درخشان = شبيه سرمايی� مدرسه موشها با کاپشن و پليور و دماغ قرمز.

امير حسابدار = نمی‌دونم چرا همش به نظرم مياد امير حسابدار کچله با کاپشن
بهاری سبز!؟

آقای رضا قاسمی = مثل آدمهای از سلمونی قهر موهاش جنگل مولاست، صبحها هم
با هزار بدبختی بايد موهاشو پوش بده، چند بار هم شونه لای موهاش گير کرده و
شکسته. اين هم از بدبختی های �يلسو� شدن!!

خورشيد خانم = مو �ر�ری با رژ لب نارنجيه نارنجی.

حسين نوش آذر = پشت موهاش به اندازه يه نعلبکی خاليه، يه سری موهای
طر�ين رو هم بلند کرده و به کمک ت� به اون طر� سر می‌چسبونه.

سياووش = ابروهای پر مو و مشکی، کله‌اش رو هم تيغ ميزنه.

سيب زمينی (رامين) = يک پسر چاق مثل «رضازاده» قهرمان وزنه برداری،
که موقع ن�س کشيدن هم خس خس می‌کنه

يک وجب خاک اينترنت = عينک ته استکانی.

تنها در خانه = وقتی مياد خونه شلوارش رو �يتيله پيچ
ميندازه گوشه اتاق.

روزگار تورنتو = خوش تيپ!!؟

طناز = قد بلند و لاغر با موهای لَخت.

ژينا = بابا سيبيلو.

10.12.01

ديروز يک �يلم �وق‌العاده زيبا از آقای محسن مخملبا� ديدم به اسم «‌سکوت»
من عاشقه �يلم و کتابهای ايشان هستم، به غير از چند �يلم.
�يلم « سکوت» ترسيم زندگی يک کودک نابينای تاجيکی بود.
مثل اکثر �يلم‌های مخملبا� مناظر با رنگهای بديع و خارق‌‌العاده
آدم رو ميخکوب می‌کنه.
ارتباط قوی ميان انسان و طبيعت از نکات جالب اين �يلم بود.
و کش� زيبايی محيط ‌اطرا� تنها به کمک شنيدن‌ نه ديدن.
به قول شاعر: چشم دل باز کن تا که جان بينی
آنچه نا‌‌‌‌‌‌‌‌ديدنيست آن بينی
و زيباترين قسمت �يلم صحبتهای �ارسی بود با‌ گويش
تاجيکی. چقدر شيرين و زيبا صحبت می‌کنند.
چند جمله که توجه من رو جلب کرده از اين قرارنند:
ببخشيد کلان= خيلی معذرت می‌خوام
من را پش کرد‌ = من رو بيرون کرد
صدای نغز = صدای خوش
گپ ميزند = حر� می‌زند
اسباب و انجامتان را به کشتی می‌پرتايد = اسباب و اثاثيه‌امان را به داخل کشتی
پرتاب می‌کند
مرد کلان = مرد چاق
مرد خرد = مرد لاغر

9.12.01

برخی از اقشار محا�ظه کار وبلاگ نويس دچار اين ترس و توهم شده‌اند
که ما (يعنی من) سر� مخا مصه و يا مشاجره و يا معا‌‌‌‌‌‌‌نده و يا محاربه‌ و يا
مساتزه با اوليای اشر� را دارم.
آقا برعکس ما اين دو تن را خيلی خيلی دوست داريم.
اصلا من دچار اين ناراحتی روانی هستم که هرکس رو بيشتر
دوست دارم بيشتر پدرش رو در می‌آرم اگر می‌گيد نه از اکبر آقا بپرسيد؟
بالاترين �حش برای من بی‌توجهی‌‌‌‌يه.
ولی چشم دوستان، به مناسبت ايام مبارکه رمضان تا اطلاع ثانوی آتش
بس اعلام نموده و از هرگونه درگيری جداً پرهيز خواهد شد.

7.12.01

نمايش دايناسورها
پرده اول
دايناسور از خواب چندين هزار ساله‌‌اش بيدار می‌شه يواش يواش چشمهاشو باز می‌کنه.
(اولين برخورد داينا ‌يخی با دنيای کامپيوتر)
داينا چشمهاشو می‌بنده و دوباره باز می‌کنه، می‌بينه پسرخاله داينا يک گوشه خوابه و
چهار چرخش هوا.
اين دايناسور ما (يعنی داينا‌‌‌‌ يخی) اصلا از پسر خاله دل خوشی نداره. چقدر صد ميليارد
سال پيش او آتيش سوزنده‌اش رو به رخش کشيده بود، پس بذار همون جور بمونه.
داينا يخی کم‌کم يخ‌هاش داشت آب می‌شد و به همون نسبت آگاه تر. سعی کرد از جاش
بلند بشه، ولی درد وحشتناکی تو ‌دلش پيچيد، دستش رو کشيد پايين،
..... ديد ای دل غا�ل تخمهاش از سرما مثل يخمک شده. اين يخ نابکار حتی با‌‌‌ �وتهای
آتشينش هم باز نشد که نشد.
داينا يخی به �کر �رو ميره.........

پرده دوم
پسرخاله داينا از خواب بيدار می‌‌‌‌‌شه با صدای دورگه‌اش می‌گه:
ـ اينجا چه جهنم دره‌اييه؟
داينا يخی می‌گه:
ـ هيس اينجا دنيای کامپيوتره، اگر زياد حر� بزنی Delete می‌شی.
با کمال تعجب، پسر خاله داينا بی درد و دل پيچه از جاش پا می شه، چون صد ميليارد سال
پيش، در جنگ کازرون تخمش رو از دست داده بود.
داينا يخی به پسر خاله می‌گه:
ـ جان جدت، يکی از اون �وت‌های آتشين به تخم ما بکن، در عوض من هم بهت قول می‌دم
اگر توی اين دنيای کامپيوتر به جايی رسيدم، به هيچکی نگم خانه از پای بست ويران است.

پرده سوم
روزگار به همين منوال می‌گذشت، تا اينکه می‌می خانم نازنين و مهربان با يک سبد تخم مرغ
وارد دنيای کامپيوتر می‌شه، غا�ل از وجود اين دايناسورهای خطرناک که دائماً به هم نون
قرض می‌دادند، حالا نگو که اين دو دايناسور، حيات، آبرو و منزلتشون در گرو همديگه است.
يکی تخمش رو مديون ديگری می‌دونه و ديگری که اصلا چيزی نداره، آبروش رو مديون
سکوت ديگری.

پرده چهارم
می‌می خانم ماماني و تو دل برو روزی از سر نا آگاهی می‌خواد از داينای معلول بپرسه
تخم مرغ می خواين؟
ولی وقتی چشمش به هيبت داينا می‌ا�ته از ترس زبونش بند می‌آد ومی‌گه
- ت� ت� ت� خ خ خ م ، می خواين؟
بعدش هم که همه می دونيد چه ات�اقی ا��تاد


6.12.01

بدون شرح
پسرخاله: آب بدم ،ن�ت می خوای (خوب چيه مگه) نون بربری می خوای( خوب چيه)......لط�ا همه با صدای تو دماغی قرائت شود

آقا ما (باز گ�تم ما مثل شاهنشاه آريامهر) بابا من من من من
از آقای قاسمی که تازگيها بحران �يلسو� شدن را پشت سر
می گذارند خواهشمندم ريشه های اين ما گويی را کش� کنند
بابا ما باز دوباره با اين آقای قاسمی دست به يقه شديم يک
وبلاگباز مسلمون ما رو از هم جدا کنه به خدا صواب داره

چند اصطلاح جديد
مگسی شدن = کنايه از عصبانی شدن
دمت ويژژژژ = دمت گرم
در ضمن ما تا به حال شنيده بوديم همه رو
برق می گيره ما رو د�تر چه خاطرات اديسون
حالا اين آقای قاسمی از کجا به گ....ز ننه اديسون
رسيده خدا داند اصلا ايشان به اين لغت ارادت خاصی
دارند. برخلا� من که حاضرم هر لغطی بگم الا اين.
اصلا خود لغت بو داره .و البته اگر موشکا�ی �يلسو�انه
هم بکنيم مسئله جای اشکال دارد.
در زمانی که اديسون برق را اختراع کرد مادر محترمه
ايشان در خاک آرميده بودند و قدرت خروج هرگونه بادی
از آن مرحومه سلب شده بود

دعای آخر شب
خدايا آقای قاسمی را از ما نگير چون اگر ايشان
نباشند دکان وبلاگ ما بی رونق می شود
خدايا به بابا قاسمی تحمل �راوان اعطا �رما
تا ما �رزندان ناخل� وبلاگ نويس را تحمل �رمايند
الهی آمين.

4.12.01

يادداشتهای شبانه
بياييد �ارسی رابهتر بشناسيم
در پس هر جمله م�هومی بزرگ نه�ته است به عنوان مثال:
خانم ندا خانم ، دختر خوب = آخه مادر ق.....به
منم کرم دارمها ، اون هم از نوع آسکاريس

ديروز يکی از دوستام ازم پرسيد در چه سنی از همه بيشتر،
احساس خوشبختی داشتم. سوال خوبی بود، هر چی �کر
کردم ديدم الان بهترين لحظه های عمرم رو سپری می کنم
می پرسيد چرا؟
چون هرچی به گذشته نگاه می کنم زندگی ام پر شده بود
از انواع و اقسام نگرانيها، من مامانم دبيره ، در نتيجه همه
معلم ها رو خوب می شناخت حالا اگر دخترش شاگرد اول
نمی شد آبروريزی بود، تو شهرستانم که آبروی آدم به بادی
بنده.
بعد هم نگرانی کنکور، دهنم سر کنکور صا� شد.
توی همين هيرو ويرها نگرانيهای ديگه ای هم بود.
بابای من اورولوگه(خلاصه جراح در امور مردان) يک
کتابهايی داره که بيا و ببين، منم که بچه �ضول، دائماً يواشکی
عکسهای اين کتاب رو نگاه می کردم، چشمتون روز بد نبينه،
پر از عکسهايی از اعضای شري� معلول. کج کوله، بزرگ� غير عادی،
�ندقی، شکسته، عدم توازن در وردستهای ناموس، بی سوراخ، دو سوراخه
سوراخ در محل نامناسب، از رنگها بگم شهر �رنگ از همه رنگ، از زرده
کهربايی تا بن�ش لبويی . منم دختر� سر بزير� شهرستانی� عضو شري�
نديده. هميشه غصه ام بود که در آينده با چه جانوری رو برو می شم(راستی
بد نيست بدونيد که مازندرانيها به عضو شري� می گن جانوری)
نگرانی ديگه مساله بکارت بود ، آقا ما شنيده بوديم ۱۳٪ دخترها مادرزادی
بی پرده ا ند. چه غصه ها که سر اين موضوع نخوردم. زورم می اومد آش
نخورده، دهن سوخته بشيم.
خلاصه روزگار با اين غصه ها سپری می شد تا
يک روز قبل از عروسی ام، ر�ته بودم دستشويی ، �شار آب منزل ما هميشه
کم بود، ما هم شير آب رو تا ته باز کرديم، آب باچنان �شاری به منطقه ممنوعه
اصابت کرد که آه از نهادم در اومد ، گ�تم ای دل غا�ل ديدی به چه راحتی بر
باد دادم. نالان وزاری کنان ر�تم پهلوی مامان ، اونم به جای دلداری من دودستی
زد تو سرش، وای که بدبخت شديم.
بلا�اصله مامانم به بابا دکترم زنگ زد، بابام
گ�ت اين حر�ها چيه، مگه آدم با اين کارها پرده مبارک رو از دست می ده
ولی دل بابام هم طاقت نياورد زنگ زد از يک متخصص زنان پرسيدو
الی آخر..............
خوب حالا �هميديد چرا الان بهترين لحظه های عمرمه چون همه چيز رو تجربه
کردم ونگران از دست دادن چيزی نيستم. راستی عضو شري� هم اصلا به وحشتناکی
اون عکسها نبود خيلی مامانی تر از اين حر�هاست.

3.12.01

از ديشب تا به الان يکی از جملات قصار دايی جان ناپلئون
هی تو کله ام دور می زنه و ولم نمی کنه:
«به قول ناپ�لئ�ون: چيزی که نهايت نداره خريته»
حالا ارتباط من با خريت چيه ، �قط خدای الرحمن الراحمين داند.
الان بايد برم سر کار، �قط اگر يک مسلسل داشتم به همشون
نشون ميدادم. خلاصه بايد به بقيه نشون بدم که خاور ميانه ای هستم.

الان نامزدم هم بيدار شده مشغول خوردن چايی وخامه است
هنوز لقمه تو دههنشه که چايی رو می ريزه روش يه شلپ شلوپی راه
انداخته بيا و ببين.
يادداشتهای روزانه
چند وقته چنان بی پروا غذا می خورم، که گ�تنی نيست. همين الان
در حال نشخوار کردنه يک شکلات mars هستم . به گاو گ�تم
زکی. با بالا ر�تن سنم تحمل هيچگونه �شاری رو ندارم ، جاتون
خالی ر�تم چند تا شلوار کمر کش دار حسابی خريدم. اين وبلاگ
نويسی هم شده مزيد علت چاقی.چون هر وقت می ريم خريد با
نامزدم ، اصلا به عنوان يک اصل بديهی وپذير�ته شده بايد يک
سری قا قا لی لی برای موقع وبلاگ نويسی من خريده بشه.
تازه اگر من هم �راموش کنم اون يادم مياره می گه:
ندا قا قا وبلاگيت �راموشت نشه.درست مثل دوران کودکی ام
عشقی بالاتر از اين نبود که از مدرسه برگردم؛وجلوی تلويزيون
همزمان با ديدن کارتون نون وپنير چايی شيرين بخورم.
خوب همون طورکه مشاهده می کنيد همه چيز مدرنيزه شده.

2.12.01

ا�اضات �دوی

ديروز داشتم با خودم �کر ميکردم در صد ساله آينده شعرهای متداول در زمان کودکی
ما، حتماً شکل ديگه ای به خودش می گيره. به عنوان مثال:
شعر عمو زنجير با� رو که همه بلديد اينطوری می شه:

- عمو وبلاگباز
- بله
- وبلاگ منو خوندی
- بله
- اونو پسنديدی
- بله
- ندا اومده
- چی چی آورده؟
- مطلبهای تازه ، بخون وبيا
- با صدای چی؟
- به به به، چه چه چه

يا اينکه:
کوچولويم کوچولو، صورت ام مثل هلو
مامان خوبی دارم، مي شينه توی خونه
می لاگه دونه دونه، می لاگم مشهور می شم
پيش همه عزيز می شم