30.6.02



از �رهنگ غرب �قط يه دست شلوار پاره بهمون رسيده
ديشب �يلم شبهای تهران به کارگرداني‌يه
داريوش‌�رهنگ رو ديدم. �يلم بازگو کننده
حقايق تلخ و تکان دهنده‌ای بود، که تمام وجودم
رو به درد آورد.ماجرای زندگی دو دوست دانشجو (دختر) بود
که يکی از آنها به طرز مرموزی به قتل می‌رسه، دوست ديگه
برای يا�تن عامل قتل لباس برانگيزنده‌ای می پوشه ودر شب
سوار تاکسی های مختل� می‌شه. �يلم نمايش �ساد مأموران
دولتی بود که دختران خود�روش برای اينکه اجازه داشته باشند
در حوزه استح�اظی مربوطه کار کنند، مجبور به پرداخت رشوه بودند.
�ساد، ناامنی، اعتياد، در شهر موج می‌زنه و در شب اين کرمها از مخ�يگاه
روزانه‌اشون به در می‌آند و چهره مريض و کريه واقعيت، عريان در معرض ديد
قرار می‌گيره.
واقعاً در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنيم؟ جامعه‌ای که آروق زدن
در اون اوج بی‌کلاسيه ‌و نزدن اون نشان تمدن و های کلاس بودن.
ر�تن به رستوران پاپا يا نمی‌دونم چاچا با کلاسيه، ولی ر�تن به بطن
جامعه وخوردن يک ديزی در بازار تجريش، در کنار مردم عادی، بد صدا،
بی‌ادب ولی خوش قلب اوج بی‌کلاسيه.
عامل اين همه �ساد، �حشا و قتل، کنار کشيدن قشر انتلکتوئل از جريان
عادی وعامی روزمره است.
به قول دکتر شريعتی، جامعه مثل يک هرم است که در راس اون قشر
انتلکتوئل (روشن�کر) قرار داره و اينها بايد به جامعه خط بدند. ولی متأس�انه امروز
قشر روشن�کر ما يا در تبعيد بسر می‌بره و يا ه�ت ک�ن پوسونده و يا از
ترس جانش سکوت اختيار کرده، واقعاً در چه جامعه‌ای زندگی می‌کنيم؟
و قراره به کجا ،به کدوم ناکجا آبادی کشيده بشيم؟
تا کی می‌تونيم گند و کثا�تها رو زير گليم مخ�ی کنيم، عاقبت روزی بوی
گندش ما رو �ضيحه می‌کنه، کما‌ اينکه الان هم کرده.
می‌دونيد در کشور سوئيس چيزی به نام اخراج دانش آموز از مدرسه
وجود نداره، حتی برای چند روز. می‌دونيد چرا؟ چون معتقداند، نبايد
مشکل رو از يک سطح قابل کنترل، به سطح دراندشت جامعه کشوند
که ديگه اونموقع کنترل و درمان اون محاله. اينجا رئيس شرکت يکی
از دوستام کسی بود که در دوره ۵ سال زندانيش دوره کامپيوتر در
سطح بالا را در زندان گذرونده بود والان رئيس شرکت بسيار معرو� و
معتبريه. ما تو زندانهامون چه می‌کنيم؟ تبديل دزد به شاه‌ ‌دزد و يا قاتل. تبديل ترياکی
به هروئينی، تبديل يک مرد نرمال به يک کونی. تبديل ..............
خدا به داد ما برسه.



28.6.02



�يناليست‌های دختر شايسته ايران!
والله بخدا اين عکس دست کاری نشده!
ميگم، معيارهای زيبائی توی اين چند سال اينقدر عوض شده
يا اينکه اينها واقعاً يه چيزيشون هست؟

با جواب دادن به ‌سوال زير می‌تونيد ميزان
�ساد خونتون رو ارزيابی کنيد:
- من ازش دارم
- شما هم از اون داريد
- مادر شما از مال پدرتون است�اده می‌کنه
- خواهر زن شما از مال باجناقتون است�اده می‌کنه
- زنی که طلاق می‌گيره اونی رو که داره از دست می‌ده
- اونی که آقای Arnold schwartzenegger داره خيلی درازه
- اونی که آقای Michael fox داره خيلی کوتاهه
- Madona ازش نداره
- اونی که چينی ها دارند معمولاً کوتاهه
- مال شما چقدره؟
- درازه يا کوتاهه؟
- اگه گ�تيد جواب مسابقه چيه؟
- حالا ديديديد چه �کرهای بی‌ناموسی کرديد.
- جواب مسابقه اسم �اميل هست.

27.6.02

ـ الان يه موزيک آرامش بخش گذاشتم
که توش صداهای مختل� طبيعته.
بارون هم نم نم می‌باره و من در اعماق قلبم
در جستجوی عشقم.
شنيدن صدای عشق، بوييدنش، و هم آغوشی با اون.
يه نسيم ملايم و خنک الان صورتم رو نوازش داد.
آيا تا به حال عريان در بستر چمن خوابيديد؟
آيا تا به حال با باد عشق بازی کرديد؟
هيچ مردی قادر نيست مثل باد شما رو نوازش کنه.
نرم و بی‌کلنجار بر صورتتون جاری می‌شه،
بعدگردن، دست ها، سينه‌ها و پاها.
و دوباره و دوباره.
با حوصله‌ و بی انتها،
به گونه‌ايکه هيچ مردی تا به حال ‌وقت صر�تون نکرده باشه.
عشق بازی‌ای که پايان اون خواب نيست، دوباره برانگيخته شدنه،
و دوباره و دوباره و هزاران بار.


پرت و پلا
چند ه�ته‌ايه‌ که هوای‌سوئيس خيلی خيلی
گرم شده و من توی هوای گرم مثل آدمهای
عاجزم. تمام �عاليتهام مختل می‌شه. حال و
حوصله هيچ کس و هيچ کاری رو ندارم. مثل
آدمهای الکلی ، هر جا که می‌رم يه بطری آب
بدستمه. اونقدر مايعات خوردم که شکمم مثل
زنهای حامله شده. واقعاً وقتی از نيمرخ خودم رو
تو آينه ورانداز می‌کنم با منظره �جيعی روبرو می‌شم.
تو خيابون هم هر وقت يه پسر خوشگل می‌بينم چنان
ن�سم رو در سينه حبس می‌کنم که بلکه اين شکم بی‌صاحاب
يک ذره بره تو.
ديروز غروب ر�تم محله‌ای که برزيليها توش زيادند، تا ساعت ۱ شب
به مناسبت پيروزی برزيل بزن و بکوب بود. جای شما خالی ما هم حسابی
قريديم. زنهای برزيلی خيلی پر حرارتند و آدم کلی بهش خوش می‌گذره.
چه پرچم باحالی دارند اين برزيلی‌ها.
والله عقده يه پرچم حسابی تو گلومون گير کرده.
اگه پرچم با آرم جمهوری اسلامی اينجا بدستت بگيری می‌گن جاسوس
رژيمه. اگه با آرم شيروخورشيد بگيری، می‌گن سلطنت طلبه، اگه هم
بدون آرم و مارم و نوشته باشه، مثل اين ميمونه که پرچم ايتاليا را ۹۰ درجه
چرخوندی، اگر هم اصلاً پرچم را از سر چوبش در بياري،‌ �کر ميکنن که
چماقداريم. آخر ما ن�هميديم چه خاکی بر سرمون کنيم.
ولی مثل اينکه صاحب نظر‌ها يه اسمی برای اين حالت پيدا کردن:
- بی هويتی.
*****************************
اندر حکايات زبانهای اجنبی.
امروز يه آقايی تو خيابون به من گ�ت:
- چهره «سيمپاتيشی» (خونگرمی، دوستانه‌ای) داری.
من هم شنيدم «ياپانيشی» (ژاپنی). ر�تم يقه يارو چسبيدم که آخه داداش کجای من ژاپنيه
که تازه �هميدم چه اشتباهی کردم، يارو بريده بود از خنده.
*****************************
يه مشکل خنده دار:
يکی از بزرگترين مشکلات زندگی من، خريدن نوار بهداشتی بوده و هست.
تو ايران که‌ بودم، هميشه صبر می‌کردم تا داروخونه خلوت بشه، بعد در حاليکه
مثل لبو سرخ شده بودم به پسر داروخونه‌چی تقاضای بی‌ناموسيمو می‌گ�تم. اين
اواخر ديگه پسره می‌شناختم. هر وقت می‌ديديد سرگردان و لپ قرمزيم، نوار
بهداشتی رو تو يه نايلون سياه بهم می‌داد. اينجا هم هر وقت می‌رم �روشگاه،
سعی می‌کنم برای پرداخت پول به باجه‌ای که زن توش هست برم.
گويا دقيقاً چنين مشکلی رو آقايون موقع خريد کاندوم (معادل �ارسيش= گايانه) دارند.

26.6.02

�دراسيون جهانی صليب سرخ و هلال احمر،‌ سايتی داره برای کسانی که
مايلند به زلزله زدگان زلزله اخير ايران کمک کنند.
با مراجعه به اين سايت، ميتونيد آمادگی خودتونو اعلام کنيد.
در قسمتی از سايت، �رم مخصوص اعلام آمادگی کمک قرار داده شده.
�راموش نکنيد، در مقابل بخشی که نوشته شده
I would like my contribution to go to
قسمتی را انتخاب کنيد که
Iranian earthquake
نوشته شده.

23.6.02

س�رنامه ندا خسرو(ناصر خسرو)

ه�ته گذشته ر�تيم به لوکارنو. يکی از شهرهای جنوبی
و ايتاليايی زبان سوئيس.
هر ساله در لوکارنو �ستيوال �يلم برگزارمی شه
که خيلی مشهوره.
تا چند سال قبل هم ريئس جشنواره به قول ايرانيها
حاجی مولر (کارلو مولر) بود. در زمان حکومت ايشان
به دليل ارادت خاصی که حاجی مولر به ايران و �يلمهای
ايرانی داشت، �يلمهای ايرانی جايزه های جشنواره رو درو
می‌کردند، از سر الط�ات همين حاج مولر پای �يلمهای ايرانی
به جشنواره های بزرگ دنيا وا شد.

خسی در ميقات

خوب بگذاريد از خود شهر بگم، آب و هواش شبيه شمال
ايرانه، راه براه درختهای نخل رو می‌بينی و پاره‌ای از گياهان
گرمسيری، که شاخ در می آری.
پر از پياده روهای قديمی با سنگ�رش ظري� وزيبا.
زبان مردم شهر برخلا� شمال سوئيس ايتالياييه.
توی زوريخ هيچ کس رو نمی‌بينی که سلانه سلانه برای
خودش قدم بزنه. همه با چهره برا�روخته در حال دويدند
ولی توی مردم شهر لوکارنو بارقه هايی از رخوت و عشقی
بودن رو مشاهده می‌کنی.
لغتهايی که ياد گر�تم:
گراتسيا = ممنون
برگو = متشکرم
بن جرنو = روز بخير
چاو = سلام و خداحا�ظ
آری ويدرچی = خداحا�ظ
آکوا: آب
بونو سرا = عصر بخير
کيه؟ = کيه؟
بسه = بسه، کا�يه

ما ر�تيم يک کمپينگ ۵ ستاره،
لب آب يه جا رزرو کرديم و شروع کرديم به
بر پا کردن چادرمون. وسايل کباب پزی، و .....
صندليهامون رو کنار آب گذاشتيم، و به حرکت
قوها توی آب نگاه می‌کرديم، کم کم هوا داشت
گرگ وميش می‌شد و رگه‌های نارنجی قشنگی
آسمون رو پوشونده بود. واقعاً در تعجبم، که بهشت
چگونه جايی می‌تونه باشه، از اينجا زيباتر؟
چون برای من اين منظره اوج‌ شکوه و زيبايی بود.
اندکی شراب، دانه‌ای سيگار، بوی دودی که از دور
می‌آمد و وجود مهربان و بی دغدغه او برای من.
س�ری رويايی شد که هيچ وقت �راموشش نمی کنم.


21.6.02

از سن و سال دارها شنيده‌ايم که:
در آن سالهای پيش کتابی بود به نام «اسرار مگو»
اين کتاب مظلوم! شايد یکی از پر�روش‌ترين کتابهای
�ارسی عصر خودش (شايد هم تمام اعصار)
شامل لطي�ه‌ها و مطالب کوتاه جنسی (سکسی) بوده.
مشخصات کتاب «اسرار مگو» اين بوده که هيچ مشخصاتی
نداشته. نه اسم نويسنده معلوم بوده نه تاريخ چاپ و نه اسم ناشر.
محل �روش هم دست�روشهائی بودند که کنار خيابان بساط
پهن ميکردند.
احتمالاً کتاب�روشی‌های اسم و رسم دار هم داشته‌اند ولی
برای مشتری‌های مخصوص. آن هم نه در ق�سه‌های جلوی
ديد، بلکه زير پيشخوان يا در پستو.
اين زندگی مخ�ی برای کتاب «اسرار مگو» بعد از خريد به
پايان نميرسيد.
جايش در خانه يا پشت کتابها بود يا جائی که به راحتی
قابل دسترس و ديد نباشد.
صاحب کتاب هم هر وقت هوس خواندن کتاب «اسرار مگو»
به سرش ميزد، به دور از چشم بقيه اعضاء آن را از مخ�يگاه
به در می‌آورد و سر حوصله کي�ش را ميکرد.
خلاصه اين کتاب «مظلوم» و «مغضوب» در عين حالی که
محبوب خاص و عام بود، ولی هيچکس ارادت و تعلق خاطر
خودش را به او در نزد ديگران ابراز نميکرد،‌که مبادا آبرو و
اعتبار طر� به خاطر خواندن کتاب «اسرار مگو» نزد ديگران
از بين برود.
نميدونم چرا همچی ب�همی ن�همی بين اين کتاب و
وبلاگ خودم وجوه اشتراکی حس ميکنم.

18.6.02

نامه‌ای از يک دوست، يک انسان

ندا جان سلام
مي خواهم با شما صحبت كنم.
من به زن ها خيلي احترام مي گذارم. و به شخصيتشان اهميت مي دهم .
نمي دانم شايد بخاطر اينست كه مادرم در زندگي اش خيلي مظلوم واقع شده .
پدرم به او بي احترامي مي كند. حتي به او پول كرايه ماشين هم نمي دهد .
شايد سالي برايش يك دست لباس هم نخرد. و ...
من به خاطر اين ظلم هاست كه مي خواهم به همه زنهاي دنيا خوبي كنم .
مي خواهم تلا�ي اش را سر همسر آينده ام در بياورم. من مي خواهم به همسرم آنقدر احترام بگذارم تا جايي كه هيچ شوهري اينقدر به همسرش
اهميت نگذاشته باشد. مي خواهم او آزاد باشد.
حقوق و پول خود را، خودش خرج كند بدون اينكه به مال او تعرضي بكنم.
دوست دارم به همسرم آنقدر نزديك باشم كه او حتي انتظار به خانه آمدنم را بكشد.
نه اينكه وقتي به خانه مي آيم تنش بلرزد. (مثل مادر من).
آه ه ه ه ه ه ه.
خدايا آيا من مي توانم چنين �ردي باشم.
آيا ممكن است كه من و همسر آينده ام هيچ وقت از هم دلگير نشويم قهر نكنيم؟


تقديم به همشهريهای عزيزم که از هرگونه
ايجاد شايعه در مورد شخص بنده کوتاهی نمی‌کنند.
ولی من نه آن بيدم که از بابليها.... بلرزم.
اين هم خوراک شايعه امروز برای شما
بخوريد و بياشاميد ولی مواظب باشيد شکو�ه هاتون نياد بالا(به قول صمد بزرگوار).

ـ تا به حال توجه کرديد بعضی از مردها در حين صحبت کردن
به طرز عجيبی با عضو شري�شون ور می‌رند. وقتی‌هم صحبت به جای هيجان انگيز
می رسه ديگه بيا و ببين، از بالا به پايين بعد يک مالش هيستريک بهش می‌دند.
می‌دونيد مازندرانيها در چنين مواقعی چی می‌گند:
تخته سر بشوست حضور غياب ک�نه.
ترجمه:(روی تخته مرده شور خونه بشورنت، حاضر غايب می‌کنه ببينه
عضو شري�ش سر جاش هست‌يا نه؟)

بزودی در اين ص�حه
داستان زندگی نامتعار� مردم شهر بابيشکا

16.6.02

گويا حسين درخشان عزيز در يکی از نوشته‌هاش
از دوستان خواسته بودند که با نوشتن مطالب به
انگليسی به غربيها ب�همونيم که ما ترقی کرديم و
عصر شتر سواری به سر اومده.اين موضوع باعث شده
به دماغ بعضی وبلاگها بر بخوره.مثل..............
ولی چرا اين موضوع اينقدر به شخصيت پرايد سوار شما
آسيب رسونده؟؟؟؟؟
عزيزم شايد شتر جاش رو به ماشينهای آخر سيستم
داده‌باشه ولی �کر ما اکثر ايرانيها در حد همون آدم شتر سوار
باقی مونده.عقب مونده و واپسگرا.
در واقع«خر همون خر ولی پالانش عوض شده»
در واقع من برای آدمهايی که ادعای روشن �کری ندارند و دارای
ا�کار عصر حجرند بيشتر احترام قائلم تا اونهايی که در ل�ا�ه روشن �کری
ا�کار مريض و مسمومشون رو در قالبهای زيبا و دل�ريب به خورد مردم می دند.
به خدا حي� شتر، اينها بايد سوار قاطر لنگ و کور بشند.



13.6.02

در وبلاگستان چند وقتی هست که يک وبلاگ توسط يک پزشک
درست شده به نام «دکتر سکس»
پس از اين به بعد هر سوالی در زمينه، سکسی،‌ آميزشی و يا
جنسی داشتيد،‌ مستقيماً به جناب «دکتر سکس» وبلاگستان مراجعه کنيد.
از اين به بعد هم هر ايميلی حاوی سوالاتی در زمينه‌های ذکر شده
به دستم برسد، مستقيماً می‌�رستمش برای «دکتر سکس».

11.6.02

ديروز يه �يلم مستند تو تلويزيون ديدم که خيلی متأثرم کرد.
ماجرا از اين قرار بود که يه مرد سوئيسی دنبال زن از طريق اينترنت
می گشت. اکثراً هم تو کشورهای درب و داغون مثل �يليپين و
يوگوسلاوی سابق، که دخترها به خاطر شرايط بد اجتماعی خواهان
خارج شدن از اين کشورها و ورود به سرزمينهايی هستند که بتونند
اسب سرکش آرزوهاشون رو بتازونند.
صحنه اول:
مردی ميانسال (رو به پيری) در خانه‌اش پشت کامپيوتر نشسته و
در ص�حه‌های مخصوص زوج يابی در اينترنت به دنبال زن می‌گرده.
اولين انتخاب يه دختر �وق‌العاده زيبا از ماسادونيه. با اين خانم چندين ه�ته
مکاتبه می‌کنه ولی‌دختره شخص ديگه‌ای رو پيدا می‌کنه.
دومين انتخاب دختری‌ از �يليپينه، به اسم مالا، که ۲۰ سالشه.
بين اين دو هم مدتی مکاتبه می‌شه و در آخر مرد تصميم می‌گيره به
�يليپين بره.
بعد از ۱۱ ساعت مسا�رت عاقبت به مقصد می‌رسه.
تو �رودگاه، مالا با خواهرش در انتظارند. خواهر مالا نقش مترجم رو داره.
چشمهای مالا بيانگر زندگی تلخ و مشقت‌باريه. دختری جوان با موهای لخت
مشکی، رنگ صورتش زرد رو به کبودی ميزنه و چشماش، سرا�کنده، غمگين و
خسته است. اگر دقت می کردی رگه‌های خون رو تو چشماش می‌ديدی.
در کل دختری کمرو و خجالتی که با تبليغات اروپايها از دختران اين مناطق
کاملاً منا�ات داشت.
برای مردک در منطقه‌ای که مالا زندگی می‌کرد يک هتل ۵ستاره کرايه
شده بود.از مانيل تا شهر محل زندگی مالا حدود ۵ ساعت راه بود
که می‌بايست با کشتی برند.
شب مالا تو کابين نشسته بود و مردک يک لحظه پهلوش نيومد، ر�ته
بود روی عرشه الواتی. بعد مالا می‌ره روی عرشه و مردک
شروع ميکنه �رهنگ برخورد با آدمها رو به مالا گوشزد کردن.
واقعاً حالم بهم خورد. آدم سرخورده‌ای که تو مملکت خودش هيچی نيست
راه و رسم زندگی رو به آدمهايی که وجودشون سرشار از زندگيه ياد ميداد.
دختر با مرد به اين هتل می ره. مرد برای دختر از سوئيس شکلات
آورده و به مالا می‌گه بخور.
حرکات و ر�تار مالا خيلی رقت انگيزه. مالا برای رها شدن از اين
مملکت بايد تسليم اين مرد زشت و پير بشه، از سمت ديگه غرور
زنانه‌اش هم اجازه هر خواری وخ�تی رو بهش نمی‌ده وآميزه اين
دو حس نامتجانس موجب می‌شه تمام ر�تار و حرکات مالا مسخره
به نظر بياد.
شب موقع خواب حکايت غريبی‌ست. مردک بی هيچ ظرا�تی لخت
می‌شه و مالا رو به سمت خودش می‌کشه. مالا خودش رو کنار
می‌کشه و مردک که به غرور اروپايی‌اش بر‌خورده به حالت
قهر می‌خوابه. مالا می‌مونه که چيکار کنه، بعد از مدتی کلنجار
با خودش لخت می‌شه و در کنار مرد دراز می‌کشه.
حالا مالا بايد برای سکسی که تمايلش رو نداره منت مردک رو بکشه.
مرد با بی‌علاقگی و بی‌هيچ عشق بازی، با مالا هماغوش ميشه،
بعد هم که کارش تموم ميشه بلا�اصله می‌خوابه.
اين داستان ۲ه�ته ادامه می‌کنه.
روز آخر، زمانی که مرد داشت می‌ر�ت گ�ت:
- ببين من احتياج دارم بيشتر �کر کنم، منتظر نامه‌ام باش............
.....

بارها و بارها از دهن مردهای ايرانی که زنشون ترکشون کرده شنيدم:
دختره �قط می‌خواست پاش به خارج وا بشه.
و يا اومده خارج خودش رو گم کرده و...
می‌دونيد برای من مردی که سالها خارج زندگی کرده و بعد تصميم
می گيره بياد ايران ازدواج کنه زير علامت سواْله.
چرا؟ چون چنين مردهايی خواهان زنی آزاده و آشنا به حقوق
زنانه‌اش نيستند. پس به ايران می‌رن تا به خيال خودشون با زنی
مطيع و سر به راه ازدواج کنند. با زنی که بتونه مردانگيشون رو
با زير يوغ کشيدن زن ارضاء کنه.
(استثناء ها را بزاريم کنار)
مگه به خارج اومدن آرزوی اکثر جوونهای ايرانی نيست؟ حالا اگر
مردی‌ از طريق ازدواج آرزوی زنی را جامه عمل بپوشونه، چرا
زن مزبور بايد مورد تحقير واقع بشه؟
اصلاً چه عيبی داره مردی �قط با اين قصد ازدواج کنه تا آرزوی
خارج اومدن زنی رو تأمين کنه، و بعد اگر واقعاً از همديگه
خوششون اومد در کنار هم زندگی کنند؟
من به‌شخصه اگر مرد بودم و اگه زنی تنها از روی ترس
و اجبار باهام زندگی می‌کرد حالم از خودم و خودش بهم می خورد.




اين مربی کامرون عجييب دچار تضاد درونی ميتونه شده باشه، بيچاره.
از اون آلمانی های ناسيوناليسته. در عين حال که به عنوان مربی
کامرون دلش ميخواد که تيمش برنده بشه، به عنوان يک آلمانی خواهان
برد تيم کشورش هم هست.
تجزيه تحليل کنيد حال اين اين مربی کامرون را وقتی تيمش در مقابل
آلمان داره بازی ميکنه.

10.6.02

هويت، هويت از طريق بت سازی و بت پرستی
قديس سازی،
قديس سازی از انسان زمينی
و وای به روزی که کسی به بت دست ساز خودمان
بخواهد تلنگری بزند.
به دست آوردن هويت از طريق پرستش بتمان.
کوچکترين شوخی با بتمان، يعنی توهين به ما، توهين
به ما يعنی واجب‌القتل شدن شوخی کننده.
پس:
من هستم،‌ چون بت می‌پرستم
من هستم،‌ چون انسان زمينی‌ای را در حد قديسين متعالی
کرده‌ام و می‌پرستم.
اگر کسی به بت دست ساز من دست يازی کند و يا ذره‌ای
به بت من ايرادی وارد کند، من ميشکنم.
پس هويت من بت من است.
ما انسانهای (ايرانی) بت پرست.
....








بدون شرح
(منبع: BBC )

9.6.02

آقا ما هر چی نشستيم و �کر کرديم عقلمون به جائی نرسيد.
در مورد چی؟ در مورد بعضی از اصطلاحات و کلمات �ارسی.
جونم واستون بگه،‌ اولين سئوال اينه که آيا تمام اعضاء و
اندامهای بدن انسان همگی از ارزش و اعتبار مساوی
برخوردارند يا نه؟
تا اونجائی که من ميدونم نه. مثلاً اگر به کسی گ�ته شود
که يکی از اندامهای شما را (مثلاً ،‌ چشم ،‌ گوش ،‌ انگشت دست
انگشت پا) بنا به علتی بايد قطع کنيم، ولی شما حق انتخاب
داريد،‌ به طور طبيعی و منطقی اکثر ا�راد چشم را در اولويت
آخر قرار ميدهند. پس برای اکثر ا�راد ارزش اندامهای بدنمان
تقريباً شبيه يکديگر است.
(غير از موارد استثنائی،‌ مثلاً يک نوازنده پيانو ممکن است برای
انگشتان دستش ارزش بيشتری نسبت به ساير اندامها قائل باشد)
خب صحبت ما در موارد عام است نه خاص و استثنائی.
حالا در ليست انتخابی برای اولويت دادن به اندامهای بدن،
اعضاء تناسلی را هم اضا�ه کنيم، يعنی همان عضو شري� آقايان
و خانمها.
حالا دوباره سئوال خود را تکرار کنيم و از �رد مورد آزمايش که يک
نمونه عادی از بين مردم عادی است ميپرسيم:
- يکی از اندامهای شما بايد قطع و يا از کار انداخته شود.
از نظر آماری متوجه خواهيم شد که عضو شري� و يا همان عضو تناسلی
از مقام و جايگاه والائی برخوردار است،‌ و کمتر کسی است که
حاضر شود عضو شري� را در انتخاب اول برای از بين ر�تن قرار دهد.
با يک دنيا شرمندگی و عذر خواهی مجبورم برای درک بهتر مطلب
از اسامی بکار برده شده در بين مردم برای اعضای شري�ه است�اده کنم!
حال که چنين است و کير ،‌ تخم،‌ و ک�س از جايگاه والا و بالائی در بين
مردم برخوردار هستند،‌ و برای اثبات اين حر� دانستيم که تقريباً
هيچ مردی حاضر نيست کير يا تخمش را از دست دهد و در مقام
انتخاب مثلاً بين چشم و کير حتی اکثر آقايان حاضرند چشم خود را
از دست بدهند ولی عضو شري�شان سر جای خودش بماند، سئوال
اصلی این است:
چرا برای توصي� و بيان هر چيز بد، مزخر�،‌ نامربوط، چرند، ...
از کلمات کيری و تخمی است�اده ميشود؟
�کر ميکنم برای اين مورد نيازی به مثال نيست
(مخصوصاً برای آقايان) چون به طور اتوماتيک در ذهن خيلی‌ها
همين لحظه ده‌ها مثال آمده!
و يا برای توصي� آدمی احمق و نادان از کلماتی مانند:
کس خل و کس مشنگ است�اده ميشود.
و يا برای توصي� مطلبی ج�نگ از ترکيب کس شعر؟
و از چه زمانی است�اده از اصطلاحات ذکر شده برای چنين توصي�اتی
وارد زبان �ارسی شده؟




پ‌ن۱: در ص�حه نظر خواهی محدوديت تعداد کلمات (کاراکتر‌ها)
وجود دارد. مطلبی که در ص�حه نظر خواهی نوشته ميشود
حداکثر مي‌تواند شامل ۲۵۰۰ حر� (يا کاراکتر‌) باشد.
پس اگر مطلبتون طولانی هست، و بيشتر از ۲۵۰۰ کاراکتر
می‌شود، آنرا مستقيم روی ص�حه نظر خواهی ننويسيد، بلکه
بهتر است که آن را قبلاً روی notepad يا word يا يک
editor بنويسيد و طی ۲ يا ۳ مرحله روی ص�حه نظر خواهی
post & publish کنيد که يکد�عه همه نوشته‌هاتون از بين نره.
(با تشکر از Dadu Tamara)

پ‌ن۲: نوشتن مطالب تخمی! و يا کس شعر! در ص�حه نظر خواهی
ممنوع، در صورت مشاهده اين حق را برای خودم قائل هستم که
آنها را پاک کنم.

8.6.02

به سبک روشن�کران معاصر
دلم به حالش می‌سوزه، يک لحظه هم تو خونه
ما آرامش نداره. تو دلش کوره آتيشه، روزی صد بار
هم تو کلش می‌زنيم،آخه مگه اون چه گناهی کرده؟
که مستوجب چنين عذابيه.
اگه حدس زديد منظورم چيه؟
اکبرآقا؟ نه بابا
ندا؟ نه
پس منظورت کيه؟
منظورم �لاسک چای خونمونه.
اين سبک مبهم نويسی بعد از انقلاب خيلی
مد شده، هر کی يه‌‌ طوری بنويسه که بقيه يک کلمه
ن�همند ، پس اون نويسنده باحالتريه.
حتی اين سبک نوشتن بين برخی از وبلاگ نويس‌ها
هم مد شده.
يکی رو می‌شناسم که هر دو روز يک بار عاشق می‌شه
و روز سوم قلب خودش يا طر� مربوطه رو تو باغچه جلو خونشون
د�ن می‌کنه.
بابا يکی مثل ما برای داشتن يه قلب ده تا ج�تک چارکش می‌زنه.
يکی دم بدم قلبهای بی‌زبون رو چال می‌کنه تو باغچه.

5.6.02

چند روزه جای دشمنان خالی،سر و گوش
و چشم و حلقم بد جوری ا�تاده به خارش
خلاصه بد جوری حالم و گر�ته، حالا نمی‌دونم
راستی راستی منشاء انسانی داره يا حيوانی؟
ويا اصلاً شايد حساسيت به برخی از نامه های
واصله است؟
به خاطر اين خارش ها عاشق هر کلمه‌ای که با
«خ» شروع ميشه هستم مثل خر، خواب، خوک .....
آخه چنان گلوم و جلا می‌ده که نگو؟
الان تو تلويزيون داره يه �يلم ايرانی نشون می‌ده
يارو داد می زنه :خشتکش‌و جلو همين قهوه خونه در
می‌آرم، جلو همين قهوه خونه. حالا انگار قهوه خونه چه جای
مهميه؟
راستی از کلمه خشتک هم خوشم اومده

4.6.02

مثل اينکه �علا همه دارن راجع به �وتبال سخن پراکنی ميکنن و
اگه ما چيزی نگيم از قا�له عقب ميو�تيم.
پس در راستای اين ش�ا� سازی (بابا اصلا داريم محو ميشيم از
بسکه همه ميخوان همه چيزو ش�ا� کنن) ما هم ميخواهيم يه
چيزی را ش�ا� کنيم.
دروازه بان تيم ملی آلمان اسمش Oliver Kahn است.
چند جا ديدم که اسم اين جناب را به �ارسی اليور کاهن نوشتن.
عزيز جان اين غلطه. چون در زبان آلمانی حر� H در وسط کلمه، حر�
ما قبل خودش را کشيده ميکند و خود حر� H تل�ظ نميشود.
در واقع تل�ظ کلمه (يا اسم) Kahn ميشود Kaan که در �ارسی کان
خوانده ميشود.
به همين دليل اين جناب اليور کان به عنوان محبوبترين بازيکن جام جهانی
در شهر قزوين شناخته شده.

3.6.02

اون ص�حه نظر خواهی به تاريخ 27.5.2002 را بعد از چند روزی
ر�تم سری بهش زدم ديدم هنوز که هنوزه يک عده ای دارن توش
مينويسند، اونم چی، اصلاً بدون توجه به موضوع نظر خواهی شده
يک عده ای ا�تادن به جون هم ديگه و هی ميزنن توی سرو کله همديگه.
ترا به حضرت عباس اين ص�حه نظر خواهی را نکنيد مثل اون چت رومهای
آنچنانی حالا که اين ص�حه نظر خواهی هيچ سانسور و محدوديتی نداره،
حداقل خودتون يه خرده رعايت بکنيد ديگه.
به همين دليل هر دو تا ص�حه نظر خواهی را پاک کردم.

2.6.02

۱- جام نص� جهانی (نص�ه ايرانش کمه)
جام جهانی بدون ايران کچله.
يه همکار لبنانی دارم، ديروز تمام مدت سرکو�ت باخت
عربستان رو به اون می‌زدم. هی بهش م�گ�تم:
- اين عربها وقتی بازی بلد نيستند مجبوراً بيان جام جهانی
و آبروی ما رو ببرند. بيچاره صد بار گ�ت:
- عربستان بازی کرد نه عربها در ثانی من خودم از
عربستان متن�رم.
حالا مگه به خرج من می‌ر�ت.

۲- يه نکته جالب
توجه کرديد ما ايرانيها وقتی درجه عشق و محبتمون از حد بگذره
بجای تعري� شروع می‌کنيم به �حش دادن مثلاً:
بی‌شر� علی دايي چه گلی زد.
يا خار ک..... چه خوشگله.
Ùˆ..........

۳- مشق شب
پريروز يکی از دوستامون که خدا پس گردنش زده و وبلاگ مارو می‌خونه
اومده بود اينجا. من برای خودم آروم داشتم تلويزيون نگاه می‌کردم، يهو برمی‌گرده
به من می‌گه:
ببينم وبلاگت رو نوشتی؟ پاشو بيا بنويس.
انگار وبلاگ مشق شبه!

۴ـ در نا‌اميدی بسی اميد است
همين دوستمون که اسمش �رامرز ومن بهش می‌گم �لامرز در ادامه
سخنانشان �رمودند :
ببين ندا اين ص�حه نظراتت خطرناک شده اگه می‌ری ايران حواست جمع
باشه.
آخه شما بگيد چه جوری حواسم جمع باشه؟
يا برادران لط� کرده از سر گناهانمان می‌گذرند
يا اينکه مارو راهی زندان می‌کنند، در حالت دوم من ‌�قط يک آرزو دارم و اون اينکه
من رو بندازند تو بند محمد خرداديان (پايان شب سياه س�يد است)
�کر کنم آخرش منو بزور بندازند بيرون