30.8.02

خوابم نمی‌بره‌سا عت يک و سی دقيقه نص� شبه و
اين ا�کار مغشوش ودرهم مانع استراحت ومخل آرامشم
شده.
دهنم تلخه و دلم می‌خواد�رياد بزنم.ولی �رياد زدن هم انرژی
می‌خواد که حتی توان اون رو هم ندارم.
احساس می‌کنم به روياهای زندگيم خيانت شده و البته مقصر
اصليش هم خودمم.
زندگی مثل يک صحنه تئاتر. اگر برخلا� کارگردان عمل کنی از
صحنه نمايش حذ� می‌شی.
ولی من اينم، هيچ وقت برای رسيدن به هد�ی، خود واقعيم رو
انکار نکردم.
من هيچ وقت از ترس‌بی‌پولی وبی‌کسی خودم رو قربانی خودم نکردم.
از نظر من هروقت يک زن رو دوتاپای خودش ايستاد و از نظر عاط�ی بالغ
شد اون موقع است که عاشق شدنش واقعيه وپايا.
شايد من اندکی نق نق بزنم وشايد هم اندکی بيش از اندک.
ولی من از اين «خودم »راضيم. اگرمثل ديوژن تمام دنيا رو با چراغی
زير پا بگذارم، عاقبت عشقم رو پيدا می‌کنم. و چه باشکوهه لحظه
عشق‌ورزيه چنين عشقی.




توصيه هايی از يک روانپزشک
اين نامه رو يکی از روانپزشکهای مملکتمون برام �رستادند بی خود
نيست آمار بيماريهای روانی تو ايران ر�ته بالا.
در ضمن اين نامه رو برای اين اينجا می‌گذارم تا دوستانی که هوس
درست کردن وبلاگ تو سرشونه،به عواقبشهم توجه کنند.
و البته اصل نامه:
- سلام ندا خانم
اولين بار که وبلاگت رو خوندم يک کم از نوشته‌هات
تعجب کردم.
از يکی از دوستان که پيش‌کسوت‌وبلاگ نويسی (؟؟؟)هست در
موردت پرسيدم، اونم جمله جالبی گ�ت که الان بعد از ۳ـ۴
ماه معنی اونو می‌�همم« لنگهاشو کرده هوا تا جلب توجه بکنه»
واقعاً که آدم لجنی هستی.
به عنوان يک روانشناس می‌خوام دوستانه باهات حر� بزنم(!!!!)
همون طور که از وبلاگت پيداست دارای ۲ شخصيت هستی
يکی همونی که می‌گی و ديگه اينکه عاشق جلب توجهی.
همين که حسين درخشان اسمت رو تو راديو گ�ت کلی کي�
کردی وقتی هم که اسمت گ�ته نشده بود کونت سوخته بود
اگه دوست داشته باشی باهات بيشتر حر� می‌زنم
خوش باشی.



29.8.02

آقا از صبح تا به حال اين اشک غماض رهام نمی‌کنه.
اونقدر به خودم بدو بيراه گ�تم تا خ�ه بشم آخه می‌خواستم
به مامانيم زنگ بزنم وروزمادر رو بهش تبريک بگم ،در ضمن
نمی‌خواستم با اشکهام ناراحتش کنم خلاصه بعد از اينکه بر خودم
�ائق شدم زنگ زدم به مامانم.آقا تا گ�تم مادرم روزت مبارک،مامانم
چنان گريه‌ی سر داد که نگو، ما هم که منتظرالگريه بوديم
شروع کرديم به هق وهق.ولی الان يه �کری به سرم زده که حالم خيلی بهتر شده،
تا حداکثر۱ماه ديگه می‌آم ايران.پيش مامانم و دوستام از چنين �کری چنان حالم
بهتر شده که گ�تن نداره.
روح پدر سوئيس وکار وبار هم کرده ، دارم از دلتنگی دق می‌کنم، دقم که بکنم
که ديگه کارائي مثبت ندارم
هورا................
ديدارمون در ايران
روز زن رو به تمام زنان و مادران‌ عزيزتبريک می‌گم

در موردش نمی‌نويسم. اونقدر موضوع دردناک که از نوشتنش
هم واهمه دارم. نمی‌دونم چرا وقتی ناراحت و غمگينم دوست
ندارم بنويسم، هميشه دوست دارم شاديهای زندگيمو باهاتون
تقسيم کنم نه غمهاشو. ولی اگه وقتی که غمگينم از شاديها
بنويسم پس می‌شم دروغگو. دلم نمی‌خواد بهتون دروغ بگم، همون
طور که تا به حال نگ�تم.
۳۰ سالمه و هنوز در حال دوران و قليان.
هنوز هم عاشق ، عاشق شدنم.
واقعاً که مسخره است يعنی تو جمعيت ۶ملياردی کره زمين
مردی پيدا نمی‌شه که تو رو دوست باشه،خالص و صره.
تو هم اونو.
پس خدايا عدالتت کجاست؟ چرا هر کس که دلشکن و بی‌مقداره
مقرب درگاه تو ،و هر کس که قلبی بزرگ و مهربون داره در قعر ظلمت.
واقعاً اگر روز محشری وجود داشته‌باشه جواب اين بندگانت رو چه جوری
می‌خوای بدی؟
اگر من به چيزی ايمان نداشته باشم ولی به اين نکته ايمان دارم که دنيا دارالمکا�اته.
تقاص تمام اين عهدشکنان و قلب شکنان حتماً در اين دنيا داده می‌شه.

26.8.02

راديو آزادی، که سرش به سازمان سيا‌ی آمريکا وصله،
چند سال پيش به طور رسمی به وسيله بودجه دولت
آمريکا در کشور چک راه اندازی شد.
اين �رستنده راديوئی با پخش برنامه به ۳۰ زبان مختل�
در جهت پوشش کشورهای خاورميانه و جمهوری‌های تازه
استقلال يا�ته در شوروی سابق در در قلب اروپا شروع
به کار کرد.
و جالبه که در اين ۳۰ زبان، زبان‌های انگليسی، �رانسه،
آلمانی و ايتاليايی وجود ندارد!
يکی از برنامه‌های پرو پيمون راديو آزادی، بخش �ارسی
آن است با ۱۰ ساعت برنامه در روز، که يکی از پر کارترين
برنامه‌های راديويی �ارسی زبان در خارج از کشور است.
همين امر باعث شد که در شروع به کار اين �رستنده
دولت ايران اعتراض شديدی به دولت چک کرد، که چرا
اجازه داده‌اند چنين �رستنده‌ای با حمايت مستقيم امريکا
در پراگ، بتواند به پخش برنامه (به خصوص �ارسی) بپردازد.
چک‌ها هم گ�تند، صلاح ملک خويش خسروان دانند.
در واقع به هيچ کس مربوط نيست که ما در مملکتمان
چه ميکنيم.
کمی هم روابط ايران و چک رو به تيرگی گذاشت ولی
ظاهراً با هم کنار آمدند.
خب، حالا بريم سر پز دادن...
اين راديو آزادی، با اين همه دبدبه و کبکبه، چند روز پيش
اسم ما و وبلاگمان را گ�تند. هورااااااااااااا
داستان از اين قرار است که بخشی در برنامه �ارسی
راديو آزادی وجود دارد به نام «گزارش اينترنت» که توسط
آقای بهنام ناطقی تهيه و اجرا ميشود.
برنامه روز ۱۹ آگوست (يا اوت) اختصاص پيدا کرده بود به
وبلاگ نويسی ايرانيها و طبق روال سنت چند هزار ساله
ما ايرانيها که از زمان کوروش و داريوش پابرجاست، برای
کسب اطلاعات در زمينه وبلاگ نويسی ايرانيها، اولين
کسی که برای مصاحبه انتخاب ميشود کسی نيست
به جز حسين درخشان.
در واقع صحبتهای حسين درخشان در مورد وبلاگ همراه
متن نوشتاری آن است.
با اين توضيح که متن نوشتاری آن که بر اساس متن گ�تاری
آن تنظيم شده، با هم کاملاً مطابقت ندارد.

25.8.02

روز يکشنبه در سوئيس
آقا صبح کله سحر با صدای تهديدگر و متجاوزانه ناقوسهای کليسا
از خواب پريدم. دينگ دينگ دينگ....... حالا مگه ول می‌کنند، انگار
ناقوسها سرت داد می‌زنند،بی‌شر�ها پاشين،هنوز خوابيديد،پاشيد
پاشيد.عاقبت هم کارشون رو کردند،ما هم پاشديم.بابا اين دين و
دين بازی دست از سر ما اينجا هم بر نمی‌داره.اصلاً من‌از زنگ کليسا
خوشم نمی‌آد،نمی د‌ونم همش ياد �يلمهای وحشتناک می‌ا�تم.
خوب بعد از جستجو به دنبال نان در اکثر کمدها،عاقبت صبحانه‌ای
ترتيب می‌ديم، بعد از خوردن صبحانه تصميم می‌‌گيرم برم پياده روی.
يه مسيری نزديک خونمون هست محشر. در امتداد مسير
در سرتاسر راه يک رودخانه رويايی وجود داره.هوا آ�تابی و قشنگه.
خطوط نور که با سعی زياد راهی برای خودشون از ميان شاخ و برگها
باز می‌کنند منظری بديع ايجاد می‌کنند. در سرتاسر راه پوشيده شده
از پشته‌های تمشک.تمشکی می‌چينم و به دهن می‌برم.از اثر پاک نشدنی
قرمزی تمشک رو دستم سرخوشی عجيبی بهم دست می‌ده.اندکی جلوتر
چند تا �ندق نارس روزمين توجهم رو جلب می‌کنه،تا به حال خبر نداشتم تو
اين مسير درخت �ندق هم هست.اندکی جلوتر باغچه‌ای زيبا پر از گل و صي�ی
جات وجودداره. چند تا کدو تنبل درشت و نارنجی خوشرنگ دلم رو برده.اونطر�ش
هم از اين کدو سبزهاست، حتماً به خاطر آناتومی خاصش که شبيه بعضی چيزهاست
اسمش کدو �عاله!!!
اون بالا تو بالکن پيرزنی مشغوله قلاب‌با�يه. دلم می‌خواد بدونم تو سرش چی‌می‌گذره.
تو امتداد مسيرم پلی از رو رودخونه می‌گذره، روی پل می‌شينم و دو تا پاهام رو از دو طر�
نرده‌هاش دراز میکنم و خيره می‌شم به حرکت آب تو اين رودخونه.
چند تا تخته سنگ بزرگ تو اين آب، مانع حرکت مستقيم آب می‌شه. رو تخته سنگها چند تا
مرغابی با کونشون ور می‌رند و چربيها رو از کون به تمام بدنشون می‌مالند. آقا يکيشون با
چنان حرصی اينکارو می کنه‌که من �کر می‌کنم الان کونش رو می‌کَنه می‌گذاره رو سرش.
سيبی با جريان آب غلط زنان از جلو ديدم يواش يواش رد می‌شه، نمی‌دونم چرا ياد سهراب
سپهری‌می‌ا�تم.
هر چی منتظر می‌شم تا آشغالی ، پاکت آبميوه‌ای رد بشه، ولی انتظار بيهوده است. از جام
پا می‌شم و به مسيرم ادامه می‌دم.


24.8.02


از خاطرات شهر زوريخ
۱-آقا ديروز داشتم برمی‌گشتم خونه، از تو
يه دانول زيرزمينی از گوشه ديوار یواش يواش
داشتم راه می‌ر�تم، که يکهو دیدم يه مرد� هروئينی
و لق لقو در حال دوییدنه .انگار اگر عجله نمی کرد به
قطارش نمی رسيد. همين طور که در حال دويدن بودرسيد به من
آقا ما هم همين طور گوشه ديوار صراط‌المستقيم‌ راه می ر�تيم
تا اينکه مردک به مارسيد.
آقاهمين طور چسبيد به ما و گريپاچ کرد. حالا هی منتظرم از سمت
راستم رد بشه، نخير آقا �قط می‌خواست از همون گوشه رد بشه.
همين طور که در جا گاز می داد شروع کرد بلند بلند به من �حش دادن
(هی دو �ردامت حور�)‌يعنی هی تو جنده لعنتی .
پيش خودم گ�تم ای بابا انگار مردک مشتری وبلاگه.
آقا خواستم يه مشت حواله چونه اش کنم، که گ�تم اين خودش همين طوری
مردنيه، حالا خون خر می‌ا�ته گردنم.

۲ـ آقا نزديکيهای خونمون هم يه کاندوم قرمز رنگ ديدم که
ا�تاده بود گوشه جوب. پيش خودم گ�تم ای دل غا�ل خودش
رو خوردن وپوستش وانداختن تو خيابون.
آقا حر� کاندوم رنگی شد ،راستی اينجا کاندوم با هزاران رنگ و
هزاران طعم می‌�روشند.
آره به‌خدا دروغم چيه ، حالا رنگی بودنش رو يک جوری می شه توجيه
کرد ولی طعم دار بودنش رو من يکی که نمی �همم.

۳- آقا امروز مامانم زنگ زد بهم که، ديروز خاله‌ام بهش زنگ زده که
پريروز شوهر خاله‌ام در حين گوش دادن راديو آزادی اسم منو شنيده،
که از سايتم قدردانی شده. حالا خاله‌ام‌از مامانم می‌پرسه:
«خاخر جان ندا اونجه چيکار ک�نه؟ ونه اسمه راديو دله بخونستنه. »
ترجمه: خواهر جان ندا اونجا چيکار می‌کنه؟ اسمش رو تو راديو خوندند.
صبر کنيد هر وقت متن مصاحبه رو گير آوردم لينکش رو میذارم اينجا.


23.8.02

آقا اين سوييسی‌ها دهن مارو سرويس کردند
از بس با نامه برای ما اخطاريه و احضاريه �رستادند
به خدا اگر پول اين کاغذهايی که مصر� می‌کنند به
خودم می‌دادند الان يه کارخونه کاغذ سازی تو ايران
باز می‌کردم.
راستی تا به حال براتون پيش اومده يک لغت �ارسی بنويسيد و
احساس کنيد هيچ وقت تو عمرتون اين لغت رو ننوشتيد. درست
اين حالت همين الان موقع نوشتن کلمه« کاغذ» بهم دست داد.
به نظرم با اين غ و ذ مسخره که پشت سرهم اومدند باعث شده
اين لغت بدذات به نظر بياد.
دردناکترين قسمت ماجرا اينه که برای رد کردن اين کاغذها از خونه
اونم به حکم اجبار، چون ديگه‌ از �رط کاغذ و کارتون قادر به تن�س و
تحرک و بعضاً تحرکهای سکسی نمیتونی باشی بايد پول بدی.
آقا روی تخت، مشغول عمليات �تح‌المبينی که می‌بينی
با هر تکانی صدای خرچ خروچ کاغذها درمی‌آد.
اينور و اونور دنبال عامل اين مزاحمت می‌گردی، که‌ناگهان به يک
صورت حساب ناپرداخته شده برمی خوری. که بعد از مشاهده اين حقيقت
انکار ناپذير ، طبيعتت بهوت ا�سردههاهه می شه.

22.8.02

آقا عجب دنيای شکستنی و �کسنی شده
اين مردهای ( لعن الله عليه) زرت وزورت قلب
اين زنهای نازنين رو می‌شکونند.آقا من نمی‌دونم
برای هر خلا� آبکی يه مجازاتی وجود داره، ولی برای
شکستن قلب زنها ، و بعضاً �ک و دنده‌شون تو هيچ دادگاهی
شکايتی نمی‌شه.
اگه بدونيد چقدر نامه در اين باره از خانومها دريا�ت می‌کنم.
می‌دونيد يه اشکال تربيتی بزرگ در همه ما زنها، بالاخص زنهای
شرقی وجود داره، واونم اينه که اگر زنها به هر درجه از مو�قيت
در زندگی برسند، اينطوری بهشون تحميل شده که ، تنها زمانی
خوشبخت می‌شند، که اون مرد ا�سانه ای با اسب س�يدش
بياد و بوسه‌ای از لبان زيبا خ�ته بگيره و اونو خوشبخت کنه.
بابا جمع کنيد کاسه کوزتون رو.
يه ضرب‌المثل آلمانی می‌گه: هر انسانی به تنهايی‌خودش مسوول
خوشبختيه خودشه.
اگه ما خودمون به تنهايی خوشبخت و راضی نباشيم، در کنار بهترين
مرد دنيا هم خوشبخت نمی‌شيم.
بابا دختره داره تو بهترين دانشگاههای دنيا دکترا می‌گيره، ولی در آرزوی
گوشه چشمی از پسره داره می‌ميره.
جان من اينقدر به اين مردها حال نديديد.
بگذاريد در راه رسيدن به شما له له بزنند.

20.8.02

همون قدر که لوبيا چيتی به �رهنگ مرتبطه،مطالب من
هم به همديگه ‌همينطور

۱-چقدر بعضی‌ها ساده و صميمی تو قلبت جا وا می‌کنند.
تنها با کلام، توجه، ومهربانی.
چقدر از دروغ بيزارم، دروغ آ�ت دوست داشتنه.
بازنده کسی‌ايست که قلبی رو شکوند . چون اين روزها
يا�تن قلبی که برات بطپه ، تقريباً نايابه.

۲-اين همسايه بغليمون رو خيلی دوست دارم، دختر ماهيه.
خودش ۳۵ سالشه و شوهرش ۲۵ سال. امشب که اونجا
بودم بهم گ�ت عکس يه خوک رو بکشم. می‌خواست من رو
روانشناسی کنه. آقا بگذريم که هر قسمت يه معنی داشت
ولی از همه جالبتر اين بود که درازی دم خوک نمايش تمايل سکسی شخصه.
ما هم که نقاشيمون رو کشيده بودم و منتظر بقيه بودم الکی بدون اطلاع از م�هوم دم
جاتون خالی، تمام ص�حه درازای دم خوکم بود. دوستام بريده بودند از خنده.


۳-آقا اين هوای سوئيس دهن ما رو سرويس کرده يه روز يخبندون و �رداش گرمای استوايي.
به خدا اگر آهن بگذاری تو اين هوا کج و کوله می‌شه، چه برسه به آدمها. آقا امروز کله‌ام ۱۰
کيلو بود.

۴-سه روز رژيم اساس گر�تم �قط ميوه و سبزيجات
شماها رو شاهد می‌گيرم اگر بااين روند در عرض
يک ماه لاغر نشم بايد يه �کری به حال من بکنيد.

۵-ببينم به نظر شما دوست داشتن يعنی چه؟ من که کم کم
دارم قاطی می‌کنم.

16.8.02

شاه توت و �ال گردو
يادش به خير...

13.8.02

خوابم نمی بره . از �رط انزجار، از �رط بی‌زاری.
از خودم گله دارم.از خودم منزجرم.
از اين خود ساده ‌دل.
ولی خب، حداقل خوبی تن�ر برای من، انگيزه برای
حرکته و بهتر شدن.
�ردا دگر گونه عمل می کنم.قاطع و مصمم.
پس تا صبح يه چرت بزنم و پاشم.
روزگار نامهربانيست ای نازنين

نه عشقی نه ماچی نه سکسی نه حتی يه تلويزيونی(از �يلم گوزنها)
دلم تنگه، برای ايران ، برای خونمون، برای مادرم، خواهرهام.
با وجود تمام استقلالی که دارم و سرم حتی جلو خدا خم نميشه
هنوزهم بچه ام. محتاج عشق بی‌شائبه و مهربانی مادرم هستم.
دلم برای بوی مامانم تنگ شده.
من خيلی زود بزرگ شدم و خونمون رو ترک کردم برخلا� خيلی از
دخترها که بعد از ازدواج و ۴تا بچه هنوز هم وابسته به مادرشونند.
۱۸ سالم بود که شروع کردم به تنها زندگی کردن. توی تهرون دانشجو بودم.
يه خونه کرايه کرده بودم که زير زمين خونه‌ای بود با پول پيشی که داده بوديم
ماهی ۱۲۰۰۰ تومان کرايه می‌دادم. پول توجيبی از مامانم ۲۰۰۰۰تومان می‌گر�تم
که بعد از دادن کرايه ۸۰۰۰ تومن برام می‌موند خودم هم شاگرد خصوصی(شيمی) داشتم
و خوب يه مقدار پول اونجا گيرم می‌امد.تمام اين وقايع مربوط به سال ۱۳۷۰
هجری شمسی.
نقش پدرم تو زندگی من خيلی کمرنگ بود. هيچ وقت‌رابطه خوبی با هم نداشتيم
اصلاً آدم احساساتی نيست. نه تهرون نه اينجا سوئيس نه يکبار بهم زنگ زدو نه
به ملاقاتم اومد. يکبار نپرسيد دخترم کم‌و کسری داری يا نه؟
مادرم رو دوست دارم چون مادرمه. ولی مادرمم هم نقايص زيادی داره.
خيلی نگرانه. هميشه موجی از نگرانی رو به من انتقال می‌ده.
تو خونه ما خبری از لوس کردن نبود. و هميشه خدا ما مقصر بوديم.
هيچ وقت کسی قربون صدقه ما نر�ت.
برای همين من عاشق مهر دادنم . عاشق مهرورزيدن.
تمام وجودم قلبه. تمام وجودم عشق.
حي� که هيچکس قدر من و ندونست.
می‌بينم دخترهای خودخواه و ناسازگار و بددهن و بی‌سوادچه مورد پرستش شوهرشونند.
ولی من .........
ولی من شما رو دارم ، عاشق تک تک شماهام.
عشقم رو وشاديهای زندگيمو در قالب واژه‌هابا شما تقسيم می‌کنم.
چقدر از شما مهر دريا�ت می‌کنم چقدر عشق.
دلم می‌خواد بر گونه‌همه شما بوسه‌ای به‌يادگار بگذارم، به نشان عشق و قدردانی.
به نشانه عشق و قدردانی






11.8.02

هرکی واجبی می ماله، پا لرزش هم بايد بشينه

آقا، مامان ما هر از گاهی لابلای چيزهايي که می‌�رسته
چند تا از اين مجله های بی‌کلاس و حي� وقت ،برای ما
می‌�رسته، که خدايی ناکرده معلومات عمومی دلبندش
در غربت دچار بيماری‌ هل�ل�پ(اسهال) نشه.
از جمله اين مجله‌ها مجله «‌خانواده» و «زن‌روز» و از اين قبيل
مجله‌هاست که ما هميشه اون‌ها رو تو توالت می‌خونيم.
واقعاً شکم کار بيار خوبيه، اگه می‌گين نه، ‌يکبار امتحان کنيد. از همه
با مزه‌تر ستونهای تبليغاتشه.
ـ چاقی و لاغری تضمينی در ۵جلسه
ـ گونه‌ گذاری وگونه برداری بدون عمل جراحی
ـ کمربند ماهواره‌ای برای لاغری
ولی ۲ تا از تبليغها که توی مجله «زن روز» دهن سرويس
می‌کنه، يکی ترک اعتياد� و ديگری تبليغ «تيزبر خوشبو» يا
به زبان خودمونی « واجبی».
من نمی‌دونم چرا مصر� واجبی در ايران زياد شده �کر کنم
رابطه مستقيم با ايجاد خانه‌های ع�ا� داره.
آقا اين واجبی من رو ياد يک خاطره جگرخراش می‌ندازه که
باعث شد اولين و آخرين بار مصر� واجبيم باشه.
موضوع از اين قرار بود که سال دوم دانشجويی‌ام من و دوستم
ميترا پيش يه خانم پير و وسواسی پانسيون شديم، در واقع يه اطاق
در آپارتمان اين خانم داشتيم و با او يک جا زندگی می‌کرديم.
از مقررات اين خونه اين بود که ما اجازه داشتيم �قط ه�ته‌ای يکبار
بريم حموم. از خونه هم که بيرون نمی‌ر�ت، هميشه خدا هم تو سالن
خونه که در بزرگ شيشه‌ای داشت می‌نشست که سمت راستش توالت
و سمت چپش حموم بود و تلويزيون تماشا می‌کرد.
آقا يک شب زد و �خری خانم که ايشان ارادت خاصی بهشون داشت
دعتشون کردند. ما هم که قند تو دلمون آب شده بود، تا شب لحظه‌
شماری می کرديم. دوستم ميترا، مامانش از گرگان براش واجبی
مخصوص �رستاده بود. قرار شد همون شب به پر و پاچه مون بماليم
و بعد برخلا� مقررات بريم حموم. واقعاً جشنی بود برای ما.
آقا تو اطاق روزنامه پهن کرديم و د�بمال واجبی. من هم د�عه اولم بود
و از بوی واجبی داشتم خ�ه می‌شدم. بعد از اين که از واجبی مالی
�ارغ شديم، لخت و عور نشستيم رو روزنامه‌ها و يه سيگار چاق کرديم
و گل بگو گل بشنو.
تازه چونه‌مون گرم شده بود و کم‌ کمک تکه‌های کنده شده مو داشت نمايان
می‌شد که صدای بهم خوردن در وشنيديم.
ای دل غا�ل حالا چه خاکی بسر کنيم؟ بلا�اصله در اطاقو بستيم.
آذر جون (صاحب خانه) برگشته بود خونه، و يه راست ر�ت سراغ
تلويزيون، در واقع شاهراه توالت و حمام. بدبخت شده بوديم، بوی‌گند واجبی
داشت خ�ه‌مون می‌کرد، عاقبت به اين نتيجه رسيديم که بريم توالت پاهامون رو
بشوريم. همون طور که واجبی به پاهامون ماسيده بود شلوار کرديم پامون.
اول دوستم ميترا ر�ت و بعد از زمانی که يک قرن بر من گذشت برگشت.
بعد نوبت من بود. تا پام رو گذاشتم تو سالن، يک تيکه گنده واجبی، که الان
خشک و آهکی شده بود از پاچه شلوارم ريخت رو زمين.
خدارو شکر ن�هميد. تو توالت هم يه قالب صابون رو انداختم تو سوراخ توالت،
‌تا �رداش تا آب می‌ريختی، ک� می‌کرد ومی‌اومد بالا.
صبح اون روز، آذر جون هی ‌به خورده واجبيهای خشک شده که توی سالن
ريخته شده بود نگاه می‌کرد و بعدش به سق�.
�کر می‌کرد يه تيکه از گچ سق� ريخته پايين.!!!!
رذالت و شنائت �رهنگی

مردم شهيد پرور شهر زوريخ (سوئيس)، ديروز، ۱۱ آگوست
در يک تظاهرات خيابانی يک ميليون ن�ری با رمز
«Street Parade» مشت محکمی بر دهان ياوه گويان شرق
و غرب کوبيدند.
ازدحام غير قابل تصوری بود. البته من از تلويزيون ديدم، چون
اگر اونجا طلا هم تقسيم کنند من نميرم.
واقعاً حماقت و بی‌شعوری و شوت بودن ملت در اين جشن
بواضح مشخصه.
خيلی هم دلم خنک شد، ديروز هوا
سرد بود و يکريز بارون می‌اومد.
ديروز دهمين سال برگزاری اين گرد همائی خود جوش
مردمی بود که از سال ۱۹۹۲، هر ساله به طور تقريبی
حدود ۲۰ ٪ نسبت به سال قبل به جمعيت شرکت کننده
ا�روده شده است. تا جائی که در مراسم بزن و بکوب امسال
يک ميليون ن�ر شرکت داشتند.
(با توجه به اينکه جمعيت شهر زوريخ حدود ۴۰۰ هزار ن�ره.
البته جمعيت زوريخ روزها با شبها کلی اختلا� داره، يعنی
روزها خيلی بيشتره. چون خيلی ها از شهرهای اطرا�
برای کار به زوريخ ميان و عصرها برميگردند.)
در واقع جمعيت شهر زوريخ سالی يکبار ، اونهم �قط به
مدت يک روز،۳ برابر ميشه.
يک ميليون ن�ر با قيا�ه‌ها و لباسهای اجق وجق.
احتمال ديدن آدمی با قيا�ه‌ و لباس عادی در اين مراسم
يک ميليون ن�ره تقريباً وجود نداره.
مشابه چنين مراسمی هر ساله در شهر برلين آلمان هم
برگزار ميشه.
بگذريم که هنوز جامعه شناسان در توجيه چنين گرد همائی
با چنين شکل و شمايل‌هائی انگشت به دهان مونده‌اند.
اما به نظر من، بابا از �رط ر�اه و بی‌خيالی زدند به درٌه جيمبو.
به قول مازندرانيها:
شه کنگ� ح��نا ونه. يعنی طر� از بس پول داره، ديگه کونش رو
هم حنا می‌گذاره.
تلويزيون يه دختر و پسری رو نشون می‌داد که پسره به عضو ناشري�ش
و دختره به نازش يک عالمه حلقه و گوشواره وصل کرده بودند.
(البته گوشواره که چه عرض کنم کي....واره و ک.....واره.
خوب خدا ش�اشون بده.
اينهم چند تا عکس از اين مراسم:
۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶، ۷، ۸، ۹، ۱۰

آدرس سايت هم اينجاست، که در اين سايت به ۴ زبان
انگليسی، �رانسه، آلمانی و ايتاليائی اطلاعات کاملی
در مورد Street Parade همراه عکس و �يلم و ت�ضيلات در
اختيار امت هميشه در صحنه قرار داده شده.

9.8.02

خورشيد خانم
خورشيد عزيزم من رو مورد لط� قرار دادند
خورشيدم از همين تريبون از شما بواسطه عدم
پاسخگويی به ايميلهايتان هزاران بار معذرت می‌خوام.
می‌دونی چند وقته که اصلاً سراغ ايميلهايم نر�ته بودم
بواسطه همان س�ر طول و دراز در خودم. می‌دونی
سيستم �حش خوريم دچار اسهال خونی شده بود.
الان دوباره روی �رمم و تحمل لغات مکرمه «جنده و آکله و
پتياره و پاچه پاره و .......... رو دارم»
و اما در مورد تعليم ماچ بازی، خواهرم گر�تی مارو،
ما مگستيم. ما کی باشيم که در قبال اَبَرماچ‌ بازان
ابراز وجود کنيم
بی �ولی
از مزايای زندگی در خارج اينه که يه چيزهايي تجربه می‌کنی
که هرگز در ايران تجربه نمی‌کردی، حداقل در ايران من تجربه
نکردم‌. مثلا بی پولی، آقا توجه کنيد بی‌پولی، نه کم پولی.
ديروز کارم به جايی رسيد ر�تم سراغ جعبه شعبده بازی،
آخه اونجا يه ۵ �رانکی برای کار شعبده بازی گذاشته بودم.
من يه خری هستم که، خدا، ناکرده حساب.
خيلی ولخرجم، مخصوصاً دوست دارم وقتی مهمون می‌آد خونمون،
بايد با بهترين ها، در حد امکان، ازش پذيرايي کنيم.
قربونش بشم که حداقل هر شب يه مهمان خونه ماست.
اصلاً از آدمهای خسيس ع�قم می‌گيره.

مشکلات بعضيها و مشکلات ما
اينجا يه برنامه تلويزيونی هست به نام دادگاه که در اون علت دعواها
ومراجعه ا�راد به دادگاهها رو نشون می‌ده.
اينجا تو روزنامه‌ها خيلی وقتها هتلهايي رو تبليغ می‌کنه که در يه تاريخ
معين، ه�ته‌ی رژيم دارند. به اين م�هوم که حداقل ۱۰۰۰ �رانک
(يک دلار آمريکا = ۱.۵ �رانک سوئيس) برای يک ه�ته
بايد بدی و در اين هتلها در اين يک ه�ته از غذاهای کم کالری است�اده می‌کنی.
ورزشهای اجباری، ماساژ، حمامهای عجيب مثل حمام شکلات‌ و از اين جور
قرتی بازيها.
يه خانم که از اين هتلها است�اده ‌کرده بود، در دادگاه ادعا داشت که در اين زمان از
آشپزخونه هتل بوی بسيار هوس انگيز يه کيک اومده، که چون اين خانم در رژيم
بودند، دچار رنج روحی وا�سردگی شدند!!!!! وبايد هتلچيه پولش و پس بده.

********************************

قابل توجه خانمها با رينگ پستونهای سوپر دولوکس
نظر باينکه امروزه خانمها پول بسيار زيادی برای
بزرگ کردن سينه‌هاشون صر� می‌کنند، پس
زنها با سينه‌‌های بزرگ توجه کنند که اجازه
دارند ما‌ به‌الت�اوت رو با داماد محترم هنگام ‌محاسبه
مهريه حساب کنند.
ننه‌جون، ما که اون موقع کسی بهمون نگ�ت چه گنجينه‌ای
داريم، ولی شما حواستون جمع باشه.

7.8.02


خانمهای عزيز برای اينکه هنگام ورود به ممالک خارجه
ومشاهده عضوهای شري� متعدد دچار سرگشتگی وسرخوردگی
�رهنگی نشويد وظي�ه خود دانستم که اعضای شري�ه ممالک غريبه
را در معرض نمايش بگذارم.تا خدايی ناکرده دچار تهيج وبعضاً دچار
تهوع و تشنج نشويد


شيطان بزرگ

جامائيکا

آنتارکتيکا

�رانسه

پيراستعمارگرانگليس

آ�ريقا

کوبا

آلمان

اسرائيل

ژاپن

مکزيک

6.8.02

اندراحوالات شماليها
امشب با شکم خالی يه ذره مشروب خوردم، حالم و بهم زد.
البته شکو�ه‌هام بالا نزده.
می دونيد شماليها دارای ۳خصلت بسيار ارزنده‌اند
۱- مشروب خوری به حد ا�راط
۲ـ قماربازی(بيشترپوکر)
۳ـ کم �عاليت بودن عضو شري�
اينها هم، نتيجه تهاجم �رهنگی روسها حدود ۵۵ سال پيشه.
بابام تعري� می کنه اون موقعها خيلی کشتی‌های روسی وارد
بابلسر می‌شدند.حتی بابام وعموهام تا حد قابل توجهی روسی
بلدند.
بعضی موقعها تو دهات شمال ،يه زنها و مردهايي می‌بينی‌کپی
روسها هستند. می‌گويند:مادرانشان خود را به برادرهای روس ت�ويض کرده‌اند.
خدا رو چه ديدی شايد ما هم‌از نوادگان تولستوی باشيم!
و اما درباره چرايي کم بودن‌�عاليت عضو شري� شماليها،آقا ساده‌است،رطوبت،رطوبت.
اگر دزخت بامبو به اون عظمت رو اونجا بکاری از رطوبت کله‌اش خم می شه می‌آد
پايين، چه برسه به عضو شري� که همچين استحکام درست و حسابی هم نداره.

5.8.02

اين لغت تهاجم �رهنگی واقعاً لغت پرمعنی وپرم�هوميه
حي� که بواسطه استعمالش از جانب آدمهای مذموم ارزشش
رو ا دست داده.
حالا معلوم نيست پسره از دختره خوشش اومده يا سگه.

پست �طرتی و رذالت
امروز برای اولين بار به شدت حسادت و پست‌�طرتی خونم پی بردم.
وای که چه لحظه غم‌انگيزی بود، هميشه می‌دونستم که اندکی حسودم
ولی تا اين حد نه.
ماجرا از اين قراره که امروز اکبرآقا اون قسمت از راديو آزادی رو برام گذاشت
که از ه�ته‌نامه کاپوچينو تقدير شده‌بود واسم يه‌خانم‌وبلاگداربه عنوان نويسنده
بخشی ازمقاله تو راديو اعلام شد .وهمچنين يه آقای وبلاگچی.
آقا پنداری ا�عی گزيده ‌باشتم چنان صيحه‌ای کشيدم که چرت اکبرآقا پاره شد.
بعد از سر حسادت و کونسوزی، شروع کردم به �حاشی.
«حالا اسم اين دختره لکاته رو می‌آرن تو راديو، آخه نوشته های اون اصلاً ارزش خوندن
داره. »بعد در حاليکه دهنمو کج کرده بودم ادای دختره ر و درآوردم
بعد از اينکه‌از�حش دادن‌به دختره دلم خنک شد، ر�تم سراغ پسره
( که اين مردک حتماً يه دوست و آشنايي تو راديو آزادی
داره ،بی‌شرم حتی تبليغ سايتش هم کرده، بااين‌ دختره‌‌ هم
حتماً بده بستون داره اسم اونو هم داده)
اصلاً چه معنی داره اسم شاه وبلاگداران نباشه واسم اين بچه‌ويله‌ها بياد و از اين جور حر�ها.
اکبر آقا چشمش از بس گشاد شده بود که گ�تم الان عنبيه‌اش می‌زنه بيرون.
ط�لک خواست منو يه ذره آروم کنه گ�ت: ندا حسوده ،کونش بسوخته(۱۰بار)
آقا ما هم که از خدامون بود دق ودلمون رو سر يه شخص حقيقی
و حقوقی در بيارم شروع کردم به داد و �رياد وگريه و تهديد.
ولی بعدش که آروم شدم ديدم چه آدم حسود و تنگ‌نظر و پست ورذل و خ�ي�ی هستم.
هر چی �کر کردم‌‌ نتونستم اونطوری که بايد خودمو تنبيه کنم.
ببينم شما چيزی به نظرتون می‌آد؟

4.8.02


نامه‌ای از يک همکلاسی بعد از ۱۵ سال
نمی‌دونيد چقدر از ديدن‌نامه‌اش‌خوشحال شدم
ای کاش زمان به عقب برمی‌گشت و من
احساساتم رو به دوستانم ،بی‌پرده نشون می‌دادم
واقعاً بغض عجيبی تو گلوم گير کرده.
دوستم،نازنينم ،همکلاس دوران بی‌خياليها، منم دوستت دارم
اون‌هم‌خيلی زياد.
«اين هم متن کامل نامه»

اوه ندا. ندا آيا اين واقعا خودتي؟ هنوزم باورم نمي شه
كه نداي اين وبلاگ همون دختريه كه چند سال با من
روي نيمكت هاي يك كلاس سر مي كرد؟
اين قشنگ ترين هديه اي بود كه از دنياي اينترنت بهم داده شد.
شايد باورت نشه وقتي كه به كش� اين حقيقت نايل شدم
بي اختيار اشك بود كه روي گونه هام سرازير مي شد و همه
وجودم از لرزش هاي ناگهاني تكان مي خورد.
تا وقتي كه حريصانه همه چيزهايي كه تو توي اين چندماهه كه
من از وبلاگت بي خبر بودم نخوندم آروم نشدم.
راستش من تازه يكي دو ماهه كه با دنيا ي وبلاگها آشنا شدم و تازه
ديشب وبلاگ تو رو ديدم. همهء اون حر� ها و عكس هاي قشنگت
رو با همه وجودم بلعيدم. راستش بيشتر از روي حر� ها ت بود كه شناختمت
چون تو خيلي عوض شدي دختر. چقدر زيباتر و صبورتر و مهربان تر.
شايد از اين همه هيجان من متعجب بشي ولي چيزي كه تو ازش بي خبري
اينه كه من همه اون سال هايي كه با هم يك جا و توي يك كلاس
سر مي كرديم آرزو داشتم كه باهات دوست بشم. شايد تو يادت نياد
هرچند يك حس غريب بهم مي گه كه تو هم از اين آرزوي من باخبر
بودي گرچه بعضي خط كشي ها و طبقه بندي هاي مرسوم اون زمان
اين �رصت را برايمان به وجود نمي آورد كه با هم صميمي بشيم.
ولي من هميشه شي�ته آني بودم كه در وجود تو بود و نه در وجود بقيه.
آن غرور و اعتماد به ن�سي كه در تو بود مرا به شدت جذب مي كرد.
آن نگاه روشن و زيرك كه هيچ چيز را نمي شد از آنها مخ�ي كرد.
آن كلام سنگين و حساب شده كه سرشار از نكته سنجي بود. آره همه
اونها باعث مي شد كه آرزوي دوستي با تو هر دم در وجودم شعله ورتر شود.
حالا نميدونم چرا به اين اشتياقم اهميت زيادي ندادم ولي الان كه دوباره
كش�ت كردم نميخوام اين �رصت را از دست بدم.
مخصوصا بعد از خوندن تمام ا�كار و احساسات صادقانه و صميمانه ات
كه از همه چيز برايم جالب تر بود. بدون تعار� بايد بگم كه از همه
بهتر و زيباتر مي نويسي و انگار حر� هاي دل منه كه توي وبلاگ تو
نوشته مي شه.
از يك نظرهايي مي بينم كه چقدر زندگي من و تو به هم شبيه بوده.
من هم بعد از تحمل رنج ها و سختي هاي زياد الان خيلي عوض شدم.
ولي خوندن سرگذشت تو كه من از وراي هر كلمه اش چيزهاي نگ�تني زيادي
حس كردم منو به اين نتيجه رسونده كه خواست خدا بوده كه اين طوري دوباره
اميد رو به زندگي من برگردونده تا از تو درس مقاومت و بردباري
بگيرم و يه تكوني به خودم بدم و همه چي رو دوباره از نو بسازم.
خيلي عذر مي خواهم كه از اصول نوشتن كلاسيك تبعيت نكردم
و مثلا با سلام و احواليرسي نامه را شروع نكردم. بذارش به حساب
هيجان زياد من. نميدونم با خوندن اين نامه مي توني منو به ياد بياري
يا نه؟ ولي خيلي دلم مي خواد كه جوابم رو بدي هرچند ميدونم زياد از
برگشتن به خاطرات گذشته خوشحال نمي شي ولي باور كن اصلا قصد
ندارم خودم و گذشته ها را به تو تحميل كنم چون در غربتي و آنجا چنين
حس هايي زياد راهي براي شادي آدم باقي نمي گذارد.
خيلي خوشحالم كه مي بينم مثل هميشه قوي و مطمئن و با تكيه بر
تواناييهاي خودت داري به خوبي زندگي مي كني و هيچ ارزشي براي
ياوه گويان قائل نمي شوي. ناراحت نباش عزيز من و اين را بدان
تمام آن ليچارگوهايي كه تو را به واسطه نوشته هايت در وبلاگ
طور ديگري ارزيابي كرده اند اگر قادر بودند كه �قط يك بار با تو
رو در رو حر� بزنند هرگز حتي تصور چنين هرزه گوييهايي را هم به
خود راه نمي دادند. آخر چطور ممكن است زني با چنين نگاه نا�ذ و كلام
محكم و با چنين قدرت و اعتماد به ن�سي به كمتر از روياهاي شخصي
خودش قناعت كند؟ آري چون تو زناني بسيار نادر هستند از من اين را قبول
كن كه در حد خودم آدم هاي زيادي را شناخته ام و به درد دل خيلي ها
گوش كرده ام.
من الان ۱۲ سال است كه در تهران زندگي مي كنم و تقريبا ۴ سال است
كه خودم به تنهايي و مستقل از خانواده ام هستم. اميدوارم از زياد
نوشتنم خسته نشده باشي. اگر مايل بودي بعدها شرح م�صل تري از خودم
برايت خواهم نوشت. ولي خواهش مي كنم اگر مرا به ياد آوردي
براي دل من هم كه شده جوابم را بده.
همكلاس قديمي تو



3.8.02

قابل توجه دانشجويان‌عمران
بی خود نيست که دائماً در حال مشروط شدنيد.
بگو ماشاالله
صاحبش خيرشو ببينه
ما که بخيل نيستيم.


اختلا� خرهنگی(�رهنگی)
بعضی موقعها اختلا� �رهنگی ميان ما و اروپاييها مثل پتک
تو کله‌ات �رود می‌آد. به عنوان مثال تازگيها به دليل متصل
شدن به شبکه جهانی جام جم من دائماً در حال تماس با
تلويزيونم ونظرات جامع و صائب خودم رو در اختيار بينندگان
می گذارم. يکی از اين د�عه‌هايی که زنگ زدم ، يه آقايی
ازم پرسيد خودتون رو معر�ی کنيد منم گ�تم : ندا از سوئيس
يهو پسره از خوشحالی داد زد:ا� ندا تويي. گ�تم: ما همديگه رو
می‌شناسيم؟ گ�ت نه ولی‌عاشق زنگ صدات شدم.
خلاصه تل�ن رد وبدل کرديم و اونم کلی برای ما زنگ می‌زنه
خيلی هم دوستهای خوبی هستيم هر وقت هم بهش می‌گم
پول تل�نت زياد می‌شه می‌گه: «هر که طاووس خواهد جور پول
تل�ن کشد»
داستان معادل در سوئيس
چند وقت قبلها که از دست اکبرآقا ک�ری بودم، يه روز تو يه
قهوه خونه نشسته بودم که خانم گارسونه به من گ�ت پول
کا�ه شما رو اون آقای کنار پنجره حساب کرده(اين يکی از
روشهای ابراز تمايل آقايون به خانمها‌ در سوئيسه)
بگذريم ما هم که از دست اکبرک ذله بوديم گ�تيم به درک
بهترين راه انتقام، خيانته. پسره وکيل بود، خوش‌لباس و کلاً
بد نبود با همديگه شماره رد وبدل کرديم. د�عه اول و دوم
اون زنگ زد، د�عه سوم که من زنگ زدم گ�ت: می بخشيد
من در حال شام خوردنم ۱۰ دقيقه ديگه برات زنگ می‌زنم.
آقا چنان به دماغ ما برخورد که انگار به ملکه اليزابت توهين شده
بعد که به من زنگ زد: بهش گ�تم:ديگه نمی خوام صدات و بشنوم
وقتی هم علتش رو گ�تم پسر اصلاً باورش نمی‌شد، خلاصه
اينم از اختلا� �رهنگی





1.8.02

در آدابات بوسيدن
همانگونه که بر همگان واضح و مبرهن است نحوه‌بوسيدن معشوق
از اهميت ويزه‌ای برخوردار هست و احتمالاً همه زنان ومردان
اولين بوسه عاشقانه زندگيشون رو به خاطر دارند.
منم همين طور. يادم می آد که اولين سال پشت کنکورکم
بود که عاشق دايی دوست خواهر کوچيکم شدم. اون موقعها
خواهرم رو می‌رسوندم مدرسه. جلو در مدرسه با نيما آشنا شدم.
اون موقع دانشجو سال ۲پزشکی دانشگاه ملی بود. يه پالتو مشکی
بلند پوشيده بود، ظاهرش خيلی جذاب بود .من هم که سرم به هر کاری
گرم بود جز درس خوندن.
خوب اون موقعهای من داشتن دوست پسر �اجعه بود چه برسه ملاقات
کردن اون. اون هم تو شهر مقدس وشهيد پرور بابل.
ولی آقا ما دلمون خواسته بود که اين پسر رو تنها ملاقات کنيم. تا اينکه شب
چهارشنبه سوری از راه رسيد. اون موقعها ما هنوز درياکنار زندگی نمی کرديم
منم خواهر کوچيکمو کوک کردم بره تو اعصاب مامان اينها تا برند درياکنار چهارشنبه
سوری .منم که کنکوری بودم و اجازه خروج از خونه رو نداشتم. خلاصه با تمهيداتی
خونه خالی شد. ما هم مثل تمام دختر ايرانيها، ه�ت قلم آرايش کرديمو يه لباس
کاملاًمسخره هم پوشيدم ، که يعنی ما اينيم ،تو خونه هم های کلاس می گرديم.
خلاصه نيما اومد، منم صورتم از خجالت مثل لبو شده بود. اونم بهم گ�ت چقدر
نازی. بعدش هم منو بوسيد لبامو. اين اولين بوسه عاشقانه زندگيم بود . تا مدتها
تو عرش بودم. راستش بنظرم نحوه بوسيدن يه زن خيلی مهمه. تازگيها پسرها از
تو �يلمها ياد گر�تن که زبونشون رو بچپونن ته حلقت، دائماً هم اصرار دارن بگن زبونت
رو بده من . من يکی که خيلی بدم می آد. يا بعضيها صورتت رو پر ت� می‌کنن.
بعضی از آقايون هم اصرار دارن زبونشون رو تو گوشت بچرخونند، چون شنيدند بعضی
از خانمهای محترم از اين راه تحريک می‌شند. ولی پسرهای گلم، بعضی خانمها،
نه همشون. يا بعضيها مثل زالو به لبت می چسبند. يا اينکه مثل مرغ �قط توک می‌زنند.
خلاصه پسرهای نازنين اگر می‌خواين تو قلب زنی جا وا کنيد، اولين کار درست ماچ کردنشه.
انشاالله در جلسات بعدی براتون دروس ماچ شناسی می‌گذارم.



جوجو
جاتون خالی يه کيک هويج خيلی خوشمزه درست کردم
قبلش هم دختر همسايمون بردم خونشون تا گربه‌ای که
تازه اورده رو بهم نشون بده. گربهء خيلی کوچولوو مامانی
بود. انجمن حمايت از حيوانات سوئيس اونو از خيابونهای
سيسيل تو ايتاليا آورده بود به کمپ حيوانات پناهنده در
سوئيس. الهی بميرم اصلاً تو زندگيش مامانشو نديده بود
وقتی من ر�تم اونجا پريد تو بغلم و می‌خواست از سينه هام
شير بخوره. حالا مگه ولم می‌کرد. �کر کرده بهمين م�تيهاست.
خلاصه اينم خ�ت و خواری امروزمون.
امروز اول ماه آگوست است. روز ملی سوئيس.
اين مردم هميشه در صحنه سوئيس چند سالی
بيش نيست که صاحب روز ملی شده‌اند.
ظاهراً کارشناسان و سياستمداران سوئيس، چند سال
پيش متوجه ميشوند که هر ملتی در هر گوشه دنيا
يک روزی را به عنوان روز استقلال يا روز انقلاب به
عنوان روز ملی نامگذاری کرده‌اند و آن روز را تعطيل و به
جشن و پايکوبی سپری ميکنند.
پس برای اينکه از قا�له تمدن بشری عقب نيا�تند،
ر�تن و کتابهای قديمی را زيرورو کردنند و بالاخره
يک روزی را پيدا کردنند (اول آگوست).
و يک داستانی هم برايش ساختند که:
در اين روز اولين هسته تشکيل دولت مرکزی
از اتحاد ۴ کانتون (استان) به وجود آمده.
بگذريم که تا همين چند سال پيش هنوز کانتون‌هايی
(استان‌هايی) در سوئيس بودند که اين روز را به عنوان روز
تعطيل به رسميت نمی‌شناختند.