tag:blogger.com,1999:blog-3203432.post-818807582002-09-20T11:01:00.000-07:002002-09-20T11:02:17.000-07:00و باز هم ازس�رنامه ندا به ايران
<br />همون روزهای اول توخيابون با
<br />Ø§ØØ³Ø§Ù† همين دوست وبلاگيمون
<br />قرار گذاشتم. جلوی يه باجه روزنامه
<br />تو ه�ت تير. بماند که تو ايران برخورد
<br />چشم تو چشم بين آدمهای غريبه زياده.
<br />خوب شايد اونهايي که تو ايران زندگی
<br />می کنند متوجه منظورم نشند ولی اگه يه
<br />مدت تو سوييس زندگی کرده باشيد متوجه
<br />منظورم می شيد، اصلاٌ اينجا آدمها به همديگه
<br />نگاه نمی کنند.
<br />خلاصه ما همين طور ويلون Ùˆ ØÙŠØ±ÙˆÙ† تو خيابون
<br />ايستاده بوديم. هرکی رد می شد يه نگاه عجيبی بهت
<br />می کرد که به خودت مشکو�(به قول صمد) می شدی.
<br />هی روسريمو درست می کردم و يا �کر می کردم پشت
<br />مانتوم Ù„Ú© داره. من Ø§ØØ³Ø§Ù† رو از عکسهاش Ù…ÛŒ شناختم
<br />ولی تو اون Ù„ØØ¸Ù‡ همه پسرها يه Ø´Ú©Ù„ بودند، همه موهای
<br />جلو کله شون شبيه سبيل کمونيستی قديمه.
<br /> خلاصه ميون اين همه جمعيت يکی اومد نزديکتر و زل زد
<br />به صورتم.من هم Ù�کر کردم Ø§ØØ³Ø§Ù†Ù‡ Ú©Ù‡ Ù…ÛŒ خواد منو شناسايي
<br />کنه.
<br />Ú¯Ù�تم سلام Ø§ØØ³Ø§Ù† چطوری؟
<br />پسره هم گ�ت سلام خوبی 1 ساعته دنبالت می گردم
<br />چند قدم که راه ر�تيم مشکو� شدم بهش می گم راستی
<br />راستی Ø§ØØ³Ø§Ù†ÛŒØŸ Ù…ÛŒ Ú¯Ù‡ ای بابا آره ديگه
<br />می گم اگه راست می گی بگو ساعت چند قرار داشتيم
<br />می گه ه�ت و نيم تازه �هميدم دروغ می گه.
<br />بعد بهم Ù…ÛŒ Ú¯Ù‡ بخدا من آدم ØØ³Ø§Ø¨ÙŠÙ… مهندس معماريم Ùˆ تو
<br />شهرداری کار می کنم. و..........
<br />وقتی Ø§ØØ³Ø§Ù† اومد وماجرارو براش تعريÙ� کردم
<br />گ�ت: بابا دمش گرم چه پسر تيزی بود.
<br />نداhttp://www.blogger.com/profile/00057870573586626367noreply@blogger.com